نامزدم تک پسره و چن تا خواهر داره یبار اومد منو ببینه بعد خواهراشم باش بودن منم یکم ناراحت شدم البته چیز خاصی نگفتم ولی تو چهره ام مشخص بود بعد از همون موقع خواهراش باهام بد افتادن از من پیشش بد میگفتن منم که نمیدونستم علتش اینه دیدم نامزدم داره سرد میشه هفته ای یبار زنگ میزنه منم فک میکردم خب حالا کار داره نمیتونه دیدم نه باهاش که حرف میزنم بدتر میکنه همون روالو ادامه داد تا اینکه دوهفته زنگم نزد منم با گریه به بابام گفتم اونم لباسارو داد برد البته ناگفته نماند که بابام و داداشام از خداشون بود این نامزدی بهم بخوره