خدا میدونه ب کسی نمیپرم و همش سعی میکنم بقیه رو از خودم راضی نگه دارم و تقریبا کوتاه میام میگم ارزشی نداره و میگذرم
ولی گاهی شده میگم چرا فقط من باید ب این فکر کنم ک بد نباشم و دیگران همین ک پاش بیوفته خوب خود واقعیشون رو نشون میدن
خیلی برام سخته ی تنه خوب بودن و مدارا کردن بخام مثال بزنم. خیلی از این موردا بوده و پیش اومده با طرف چند وقته خیلی رابطمون خوب بوده و خیلی نزدیک بهم بودیم میبینی سردعوای یه بچه زده ب سیم آخر در صورتی ک من باید شاکی میبودم خلاصه امشب هم دلم حسابی گرفته و خواب ب چشام نمیاد از ناراحتی اینکه خیلی دنیای بدیه
امشب یکی از آشناها بهم زنگ زد ک بیا محله قدیمی ک هیئت همسایه منم با شوهرم و بچههام رفتیم ی خانومی ک تقریبا بیرون گاهی میبینمشهم اونجا بود تو خانوما بودیم ک دم در میخاستیم بیام بیرون دوتا دختر تقریبا ۳ساله داره ک یکیش بغلش بود منم پسرم بغلم بود و اونیکی بچم هم دستمو گرفته بود دیدم داره با آرنجش میزنه تو سر پسرم چشم افتاد گفتم عه چرا داری میزنی !!!؟
برگشته میگه خفه شو خوب کردم جمع کن بچهاتو منم گفتم تو روانی مریض عقده ای اصلا این زن ی خشم و نفرت تو چشاش بود عجیب
تازه طلبکار بود نمی دونم پیش خودشون چی فکر میکنن خیلی عصابم خراب شد از اون ساعت ک اومدم هنوز تو فکرم