زنگ زده به شوهرم حدود۴عصر(خودشون باغ دارن)رفتن میوه بچینن میگه برنج دلمون میخاد وقت نداریم بپزیم به زنت(یعنی من)بگو بپزه برامون بیار منم باردارم(۶ماهمه)باورکنین یدونه ازاون میوه هارو ندادکه من لواشک درست کنم بجزمنم ۳تاعروس دیگه داره نمیدونم به اوناهم میوه داده یانه منم اصلا پیش شوهرم نگفتم که چرا به ما میوه ندادن خودشم میوه له شده رو زمین افتاده که فقط میشه باهاش لواشک درست کرد اونم برای من زیاد دیدن شوهرم گفت بپز ببرم منم گفتم الان برنج ۱ساعت وقت میبره شوهرمم سرپا بود داشت ۱۰دقیقه ای ازخونه خارج میشد خیلی ازشون دلخورم امااصلا به زبون نیاوردم مادرشوهرمم زن زرنگیه خودش اگه میخواست غذادرست میکرد حس میکنم بااین الکی زنگ زدنش میخواسته میونه مارو بهم بزنه که قبلا به وفور ازین قبیل کارا ازش میدیدم وباشوهرم دعوامیکردم که مثلا اگه این مورد پیش میومد میگفتم چرامیوه ندادن یا بگه عروسای دیگش درست کنن اما چن وقتیه گوش شیطون کر رابطم یکم باشوهرم خوب شده و دیگه باهاش بخاطر بقیه کل کل نمیکنم واینم بگم یکم باهاشون سرد شدم بخاطر حرف بردن اوردنشون و اینکه متلک اندازن
بهترین کارو کردی به هیج عنوان نباید درست میکردی...
اوکی خودش نمیتونست ولی دست میکرد تو جیبش زنگ میزد از بیرون براشون توی 5 دقیقه سه دیگ برنج میاوردن... قحطی که نبود با شکم بالا اومده وایسی پای اجاق واسه آدم کم گذشت
واقعا چهل کیلویی ؟خیر دیگه نپرسید / در رابطه با زندگی شخصیم دیگه سوالی نپرسید موظف نیستم در فضای مجازی شفاف سازی ای کنم یا گرهی از ذهن کنجکاو کسی بازکنم اونم وقتی که درمورد زندگی "شخصی" منه پیروز باشید.
وا ثواب داره زن حامله آشپزی کنهههه این همه راه بردارن برنج ببرن حالا امشب برررنج نخورن یا اصلا مگه خودش چه کار مهمی دارههه عجبا یه حرفایی میزنین آدم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ثوابه چی کوفت بخورن ان شاءالله اینا گربه کوره هستن امثالشونو منم دارم دستتو تا آرنج تو عسل بز ...
ای خواهر سه روز کامل تو عروسی برادرشوهرم زیر دست وپاشون کارکردم اخرشم یه سر رفته بودم خونه خودم وسایل مادرشوهرمو بیارم برگشتم دیدم جاری بزرگم دوسه تااستکان شسته مادرشوهرم برگشت گفت تاتو بیای جاریت همه کارو کرد درحالیکه اون سه روز خونه خودش بود جاریم و به خودش میرسید منم دیگه پشت دست داغ کردم و دیگه اصلا نرفتم خونشون مگراینکه دعوتم کنه
دراین میوه ندادن و این برنج خواستنش یه قصد وغرضی بود که جستیم خداخودش بخیرکنه ولله موقع میوه دادن یا ...
برو بابا اصلا رو نده مگه قحطیه هر شب برنج میخورن امشب نخورن پررو اینهمه راه زن حامله رو میخواد بکشونه اه حرصم گرفت هیچی حالیشون نیست بعضیا وجدان رو گذاشتن کنار
شوهرمن یه اخلاقی داره مثلا الان من بگم چرا به ما میوه نمیدن برمیگرده میگه اونا میدن من نمیارم منم دوس ندارم گشنه بازی دربیارم حس میکنم عزت نفسم پیش شوهرم خردمیشه