شنبه شب تاپیک زدم ک بخاطر کارای دکتر ۲۳روز رفته بوده مرکز استانمون،
شنبه ساعت ۱۲رسیده شهرمون من کلی ذوق اما نیمد درخونمون ی مین منو ببینه خونمونمون نزدیکه.همه گفتید خستست و درکش کن و به بلوغ نرسیدی و توپیدید بهم...
منم چیزی نگفتم بهش صدام ناراحت بود ک گفت دارم میمیرم و صبح حتما میام میبینمت.خلاصه گذشت صبحم نیمدو هیئت بودیم و شبش،پیام ک بیام درخونتون ببینمت.گفتم اصلا اگ مهم بود از صبح میومدی قبول نکردم اما اومد و گف درخونتونم. دیر وق بود بهونه نداشتم در حد ۲۰دقیقه ی دوری زدیم.(یکشنبه)
بعد دوشنبه اومد درخونه حتی سوارماشینم نشدم نذری گذاشته بودم براش دادمشو رفت،
سه شنبه (دیروز)ماشنم خراب بود اومد منو رسوند دکتر درحد ۵دقیقه.
نگفت بریم بیرون درست حسابی دلم تنگ شده برات.هیچی.ن دیروز نه امروز.
پنجشنبه جمعم ک با رفیقاشه.بنظرتون حق ندارم ؟؟برهوردم چی باشه؟چی بگمش؟؟توروخدا بگید.حتما عاشقم نیست😔😔😔😔