عذاب وجدان گرفتم ولی واقعا من مقصرم؟؟
من کمی مشکل تنفسی دارم توگرماوسرمای شدید وفعالیت شدید راحت نیستم وتپش قلب میگیرم حالا همسرم میخواست امسالم بره کربلا قرارشد باهم بریم.
خواهرشوهرم زنگ زده بهم میگه خواستین برین مامان وبابام رو ببرین من چیزی نگفتم ولی تودلم خیلی ناراحت شدم حالت دستوری داره کلا حرف زدنش..
مادروپدرشوهرم خیلی ماهن ولی مادرشوهرم بیماری داره روزی چندین قرص میخوره ،تحت درمان حتی فیزیوتراپی میره حالا منی که خودم مشکل دارم چه جوری قبول مسئولیت کنم؟؟
مادرشوهرم به خاطر مشکلش اصلا نمیتونه چیزسنگین بلند کنه چه جوری میخواد یه کوله پشتی حداقل برای خودش بیاره من خیلی دوسش دارم
امروز بهم گفت اگه رفتین منم میام من بهش سربسته گفتم که باشه ولی بهش گفتم خاله جان دوروزپیاده روی، هواگرمه،من خودم تاحالا نرفتم، شلوغ.ولی حس میکنم قانع نشده..
بچه ها تصمیم گرفتم اگه اینطور شد خودم دیگه نرم..نه ازسرلجبازی ولی واقعا نمیتونم،مادرشوهرم حساس میدونم اگه اونجا رفتیممیگه ماسکت رودرنیار هرچیزی نخور یا من نمیخوام کسی جزخودم وشوهرم ازمشکلم باخبربشه..
عروس بدی نیستم باورکنید ولی مادرشوهرم روزی چندین بار مشکلش اوت میکنه وباید بلافاصله استراحت کنه ودارومصرف کنه چه طور خواهرشوهرم بدون ملاحظه حرف میزنه؟