بچها امروز خونه بودم خیلی حوصلم سررفته بود ،شوهر رفت ماشین داداشش از خونه باباش اورد بعد دیدم میگه مامانم همچی بدش بود یه کاری میکردا ولی باز گفتم عیب نداره سوارشدیم رفتیم هیت یه کم بعد رفتیم خونه مادرشوهر تا مارو دید پاشد رفت اشپزخونه تا نیم ساعت نشستم دریغ از یه لیوان اب بعد شوهرم گفت ناهارمون بخوریم بریم ....گفتم کو هیچی خب رو گاز نیست ....گفت برنج برداشته نمیدونم کجا قایمش کرده بود .... منم بلند شدم اومدم خونه 🤢🤢🤢🤢