شماره خط ثابتشو برام فرستاد
اسمشو سنشو اطلاعاتشو همرو گفت
یخ کردم
حس کردم یه بشکه آب یخ رو سرم خالی کردن فقط میلرزیدم همه خواب بودن
تا چشم پدر و مادرم باز شد همه چیو گفتم
شوهرم بهم ادرس خونمونو داد برا مکانش
بهم گفت قرار بذار یه دوری باهم بزنیم
در صورتی خدا میدونه من باید چقد اصرارش کنم بیرون ببره منو
انقد تو فالووراش تو کامنتاش گشتم تا فهمیدم دنبال همجنس بازی بوده وای خدا ینی حالم دیدنی بود
دو تا امپرازول مامانم بهم داد دریغ از یک لحظه خواب
روانیم کرد انداخت اونور
الانم دیگه ادم سابق نمیشم
شوهرم پسر عممه ۴بار اومد درخونه گفتم بابا من نمیخوام با لین ازدواج کنم
اسمش میومد کهیر میزدم
ولی زنعموم حرف برد آورد تا اخرش منو انداخت تو دام رودربایستی و عذاب وجدان تا اخرش گفتم ازدواج میکنم
بچه ها من به سرنوشت بی نهایت اعتقاد دارم