سال پیش حدودا همین ماه هاا بود که من رفتم دکتر زنان برا اینکه حامله ام نمیشد 😭رفتمو بهم دارو داد چند روز گذشته بود خونم با جاریم یکی بود دارو هام کنار لباس هام بودن 😭💔جاریم داشت با دختر دایش حرف میزد که من تو پزیرایی بودم که رفت اتاق لباس ها 😭💔داروهای منو به دختر دایش نشون میداد دوتایی میخندیدن بلند بلند تا من رفتم سریع از اتاق رفت 😭🥺💔تا به شوهرم گفتم گرفت منو زد گناه من چی بود اخه خدا من چکار کردم
این روزا شنیدم نه جاریمو حاملع میشه نه دختر دایشو ...
از خیلی هاتون متنفرم ولی یادم نمیمونه که کدومتون اینقدر غیر قابل تحمل بودید! پس اگر جای دیگه ای و توی تاپیک دیگه ای باهاتون صحبت کردم بگذارید به حساب بی توجهی و نه اینکه شما خوبی !!!
من احساس خدا بودن نکردم جای منو نبودی بفهمه قلبم اون شب اون روز شکست منی که کاری بهشون نداشتم ...
برات آرزو میکنم هم به مسأله بچه آگاهانه تر نگاه کنی و هم از ناراحتی دیگران احساس نکنی انتقام گرفتی
اون ها هم شاید به یک چیز دیگه میخندیدن
اصلا مگه باردار شدن و نشدن افتخاری رو داره و یا شوخی درونش هست که باعث خنده هم باشه؟؟
از خیلی هاتون متنفرم ولی یادم نمیمونه که کدومتون اینقدر غیر قابل تحمل بودید! پس اگر جای دیگه ای و توی تاپیک دیگه ای باهاتون صحبت کردم بگذارید به حساب بی توجهی و نه اینکه شما خوبی !!!