من مادرم حدود ۸ ساله که مریضه
یه مریضی وحشتناک و دردناک که علاوه بر خودش اطرافیانش رو هم تا سرحد مرگ درگیر میکنه
مادر ۶۳ ساله ام ۸ ساله که درگیر الزایمره
من و خواهرم به همراه پدرم ازش مراقبت میکنیم
من کوچیکترم و متاهل و یه دختر ۶ ساله دارم
و خواهرم که از من بزرگتره مجرده ولی جدا از پدر و مادرم تو اپارتمان خودش زندگی میکنه
من و خواهرم همسایه دیوار به دیوار هم تو یه اپارتمان هستیم
و به شدت به هم وابسته
حداقل من تا الان فکر میکردم که این وابستگی دوطرفه اس😔
صبح ها همیشه خواهرم صبح زود به خونه پدر و مادرم میرفت که پدرم بتونه بره سرکار و منم بعد از بیدار شدن دخترم به اونجا میرفتم و با هم کارهای خونه رو میکردیم از مادرم مراقبت میکردیم و تمام روزمون با هم بود
تمام برنامه های زندگیمون با هم بود
تمام تفریحمون با هم بود
من هیچ وقت تنهایی جایی نمیرفتم
همه مسافراتمون با هم بود
همسرم به شدت ازش حمایت میکرد و تو تمام برنامه های زندگیمون جایی رو هم برای خواهرم در نظر میگرفت
اون هم برام همه کار میکرد
همه کاررررر
جای محبت مادر رو برام پر میکرد.....
حتی کلی رو مخ دخترم کار کرده بودم که خاله با همه فرق داره
خیلی دوست داره مثه مامان عاشقته
دخترم هم خیلی بهش وابسته شد
خواهرم هم به این وابستگی دامن میزد و ادعا میکرد که تنها امیدش به زندگی دختر منه
خود خواهرم هم همیشه تمایلی به ازدواج نشون نمیداد و با اینکه سنش کم نبود میگفت که نمیخواد ازدواج کنه
تا اینکه به طرز ناگهانی تصمیم به ازدواج کرد با یه اقایی که چند سال هم با هم تو رابطه بودن
با مخ خوردم زمین....😔😔😔
از بخت بدم این اقا تو یه شهر دیگه با فاصله ۵۰۰ کیلومتری از شهر ما بود و با خواهرم محل زندگیشون رو هم همون شهر در نظر گرفتن
وقتی شنیدم مثه دیوونه ها شدم😭😭
پس من چی
دخترم چی
تنهایی من چی
مادر مریضم چی
احساس میکردم یکی از پشت بهم خنجر زده😢😢
یعنی به تنها چیزی که فکر نکرد من بودم