یجای نزدیک زاهدانه من این همه سال اونجابودم نمیدونستم وقتی رسیدیم خیلی میترسیدم خونش روکوه بوددم درش نگهبان بودباتفنگ اونا رادیدم ترسیدم گفتم خدایاخودت کمک کن ب چه راهی کشوندن منوک اینجارسیدم بهدک داخل رفتم یکم ترسم کم شدولی خب قایمکی رفته بودیم بابام نمیدونست همون روزسیل اومده بودراه خراب گفتم فقط خداخودش کمک کنه بسلامتی برسیم خونه