من وپسرام دیروز وسط طوفان گیر افتادیم منم از ترس فقط جیق میزدم خیلی ترسیدیم بعد یه اقایی وایساد ما رو سوار ماشینکرد رسوند خونه از ترس کل بدنم میلرزید اگه اون اقا نبود معلوم نبود چی سرمون میومد خیلی وحشتناک بود
شادی می گفت برو ، غصه به پایان آمد ،غصه می گفت بمان، سو تفاهم شده است😔