پارت اول
- چرا کشتیش؟
به چشمای کاوشگرش نگاه کردم و برا چندمین بار تکرار کردم.
- من نکشتم!
کلافه خودکار توی دستش رو روی میز پرت کرد.
- همش همینو میگی رها! همه مدارک و شواهد بر علیه تو هستن، چرا طفره میری؟!
بعد از اتمام حرفش از روی صندلی بلند شد.
مسکوت به میز مقابلم خیره شدم! او هم مرا باور ندارد.
- رها؟ بگـ..
پریدم وسط حرفش و گفتم: فرصت میخوام
گیج سر تکان میدهد.
- چی؟
نفس عمیقی میکشم، چقدر خستم دلم یک خواب آروم و راحت میخواد اما… نمیتونم! فعلا نمیتونم.
- قاضی این پرونده کیه؟
مبهوت لب می زند: چی داری میگی؟
کلافه پلک هایم را روی هم می گذارم. زیر لب می غرم: گفتم قاضی این پرونده کیه؟ فقط یک اسم بگو لازم نیست فسفر بسوزونی سرگرد!
چشمامو باز میکنم و منتظر بهش خیره میشم
تنها یک کلمه می گوید: سهرابی
پوزخندی میزنم و سری از روی تأسف تکون میدم
ببین کیا برام قد علم کردن!
از جام بلند میشم و به طرف در اتاق بازجویی قدم بر میدارم
دو تقه به در میزنم، وقتی در آهنی باز میشه به سمت ماهد بر می گردم و می گویم: برو به سهرابی بگو رها فرصت می خواد، دقیقا همینو بهش بگو!
عقب گرد کردم و به همراه سرباز زنی که مأمور تحویلم بود به سمت بازداشتگاه راه افتادم .
هیچکس نمیتونه منو زمین بزنه!