2777
2789
عنوان

بی پروا #پارت 1

378 بازدید | 1 پست

مقدمه: به طُ که میرسم مکث میکنم، انگار در زیباییت چیزی جا گذاشته ام...

مثلا در صِدایَت آرامش،در چَشمهایَت زندگی...


با عصبانیت و بغض گلدان روی میز را به سمت آینه پرتاب میکنم. آینه با صِدایِ وحشتناکی خورد می‌شود. درست مثل قلب من. به طرف تکه های شکسته آینه میروم. خودم را نگاه میکنم. واقعا چندش آور است، ن؟ آری چندش آور است ک نخواست، که ندید، ندید ک چگونه در حسرت چشیدن آغوشش چگونه دست و پا میزنم. ندید ک چگونه با هر لبخندش دلم یکجوری می‌شود. ن ندید. شاید هم دید و نخواست. مگر چه کم داشتم؟ ب تصویر شکسته خودم در آینه خیره میشوم. مگر زیبا نبودم؟ بودم. زیبا بودم. همه میگفتن زیبایی. پس چه کم داشتم لعنتی. پنجه های لرزانم را در بین موهایم فرو میکنم و موهای بلندم را میکشم. ب خودم لعنت میفرستم ک چرا شبیه آن دختر دلبر نیستم ک دلش را لرزاند. من لعنتی چندش آور بودم برایش. آری. آن دخترک موطلایی و چشم سبز کجا و این عفریته چشم و ابرو مشکی کجا. یه دنیا تفاوت. به گریه میفتم از این همه تناقض. لعنت به تو ک عاشقت شدم. نه اصلا لعنت به این دل من که عاشق تو شد.

اشکها بی پروا روی گونه هایم جاری شده بودند. یکی پس از دیگری.گویا مسابقه گذاشته بودند. چشم هایم درد داشت، سرم هم درد داشت، اما قلبم بیشتر. خیلی خیلی بیشتر.

به سختی خودم را به تخت رساندم و نفهمیدم کِی از شدت گریه خاب رفتم.

با صدای زنگ گوشی بیدار شدم. یک لحظه به سقف خیره شدم تا موقعیت فعلیم را درک کنم. بدون اینکه ب گوشی نگاه کنم آن را برداشتم.

+الو

_سلام سلام صدتا سلام.خوبی. کجایی دختر

آخ، دخترک دلبر موطلایی بود ک ناخواسته شده بود دلیل خنجر خوردن احساسم.

صدایم را صاف کردم و با مکث جواب دادم

+سلام. خوبم. خونه ام

_پایه ای بریم ددر دودور؟

+ن خسته ام هانیه. خیلی خسته ام

_چیشده دورت بگردم؟

پوزخندی میزنم. نوک زبانم می آید ک بگویم دور من ن، دور دردانه ات بگرد اما زبانم را گاز میگیرم و خفه میشوم.

بغض لعنتی گلویم را می‌گیرد، می آید بشکند ولی با هزار بدبختی قورتش میدهم، نفسم کم می‌آید از این همه حجم دلخوری.

+هیچی، یکم کسلم همین.

_چیزی شده عزیزه دلم؟ صدات گرفته؟ اصن بیام پیشت همین الان؟

با بغض میخندم و می‌گویم

+ نه نه خوبم. میخام یکم استراحت کنم. فردا میبینمت. الان کاری نداری؟

_باشه پس برو استراحت کن. بوس بوس عخشم. پس فردا میبینمت

با هزار بدبختی خداحافظی میکنم. تصویر زمینه گوشی را ک میبینم دوباره بغض میکنم. چشمهای قهوه تلخش، چقدر زیباست در این عکس. موهای آشفته اش. اخم روی صورتش. اصلا بند بند وجودش دوس داشتنی است. آه و هزاران آه از این که ندارمت دوس داشتنی ترینم. چه کنم من با نبودت؟

نفهمیدم کِی دوباره اشکهایم جاری شد. اصلا چرا باید عکس ط را بگذارم بک گراند گوشی؟

آخ ک قلبم درد می‌کند از این عشق خاموش، از عشقی ک عاشق شده. عاشق شدی جانم؟ دوستش داری!؟ خیلی دوستش داری؟ نفست به نفسش بند است؟ او را جانم صدا میزنی؟ بمیرم برای قلبم، بمیرم برای احساسم، بمیرم برای تو عزیز دردانه ام.

با صدای مادر ک با حرص صدایم میزد تند تند اشکهایم را پاک کردم.

+غزل، غزل. کجایی تو دختر؟ 

از شدت ناراحتی دستانم میلرزید. با حرص لبانم را به دندان گرفتم و داد زدم. داد زدم بر سر مادر عزیز تر از جانم. چه کنم دیگر؟ باید یکجوری آرام شوم یا ن؟ و چه دیواری کوتاه تر از مادر. 

_چیه؟ چته؟ یه دقیقه هم نباید تو اتاق خودم آسایش داشته باشم؟ چتونه صب تا شب هی غزل غزل غزل. 

مادر آمد دهان باز کند اما لبش را گزید و هیچ نگفت، با دلخوری نگاهم کرد 

+امشب عموت اینا میان، ب دست و صورتت آب بزن بیا کمکم. 

لعنتی زیر لب گفتم و شروع کردم به غرغر کردن. مگر الان وقت مهمان آمدن بود؟ اووف، حتی یک لحظه هم حوصله مهمان نداشتم. 

دستی به صورتم کشیدم. اه چندش آور شده بود. از اشک زیاد گونه هایم خشک و چسبناک بود. با ناراحتی تمام به سمت دستشویی رفتم و آبی مهمان دست و صورتم کردم. در آینه دستشویی به چشمانم نگاه کردم. صورتم از خشم و ناراحتی در هم فشرده شد. چشمان مشکی مشکی. چقدر زشت. چرا سبز نبود؟ چرا مانند او چشمانم رنگی نبود. موهای بلند مشکیم را در دست گرفتم، نچ. کاری نمی‌شود کرد. موهای او طلایی بود و مال من مشکی. اصلا رنگشان میکردم. از این فکر لبخندی بر لب‌هایم آمد، و نیامده بر لبانم خشکید. اما پدر که اجازه نمی‌داد. او عاشق موهای مشکی و بلندم بود. خودش شانه شان می‌کرد. خودش میبافتش. سرم را از هجوم این همه فکر و خیال احمقانه تکان دادم و بیرون رفتم. آماده شدم و رفتم کمک مادر. جارو کردم و دستمال کشیدم. سرگرمم کرده بود. مادرم در آشپزخانه آشپزی می‌کرد و بوی دلنشین قیمه خانه را برداشته بود. دلم مالش رفت. گرسنه ام بود. انگار آن همه ناراحتی، تمام انرژی ام را گرفته بود. به آشپزخانه رفتم و به سیب زمینی سرخ کرده های طلایی رنگ ناخنک زدم. مادرم اخم در هم کرد و من خندیدم. گونه اش را با حرارت بوسیدم و این بس بود برای رفع دلخوری. همینقدر ساده، همینقدر شیرین. 


سوزش چَشمِ مَن اَز زیباییِ توست 

خیره بَر طُ شدم و پلک زدن یادم رفت


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108