امروز شوهرم اومد دنبالم رفتیم خونه ی مادرش من پری بودم حالم اصلا خوب نبود همین که رسیدیم مادرشوهرم گفت که شوهرم برن میوه و..بخرن منم انقدر کمرم درد میکرد رفتم اتاق شوهرم دراز کشیدم کلا دو تا پسر هستن یعنی تنها یه جاری دارم همین که رفتم تو اتاق درو پیش کردم جاریم بلند شد طوری حرف زد که صداشو قشنگ میفهمیدم گفت (خطاب به من)اگه این یکی بزاد دیگه چیکار میکنه اینو بگم جاریم۳۰سالشه و هنوز بچه ندارن خیلی بدم اومد نفهمیدم چطور از جام بلند شدم دوییدم رفتم اشپزخونه مادرشوهرم میخواست سالاد درست کنه کاهوارو ورداشتم نفهمیدم چطور خورد کردم بعد هم سریع رفتم سیب زمینی ها رو سرخ کردم من وقتی گریه میکنم صورتم قرمز میشه پیش خودم گفتم اینطور نمیشه داد زدم پیش جاریم گفتم خودم وقتی خداخواست زاییدم(داشتم مثله خودش حرف میزدم)میدونم چکار کنم یهو شوهرم از پله ها اومد بالا بگم اینو خیلی شوهرم آروم و با خداست خیلی تو کلمه ها دقت میکنه همین که اینطور منو دید جاخورد اول فکر کرد دعوا حسابی بوده منم تا دیدمش گریم شدت گرفت دوئیدم رفتم تو اتاقش شوهرم نفهمیدم چطور شدکیف و ..برداشت گفت ناهار میریم خونه مادرت دلم برای مادرش سوخت حالا مادرش زنگه مادرم زده میگه امین خیلی سادست من بدتر که گول ظاهر شماهارو خوردم خیلی دلم شکست الان شوهرم سرکاره نمیخوام اعصابش خورد شه بهش نگفتم😔😔
خوبم اما فرشته نیستم...گناه می کنم امّا شیطان نیستم...من فقط , دختر کوچولویی هستم که در دنیایی بزرگ , تلاش می کنه کسی رو برای دوست داشتن پیدا کنه ! "اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم" #سَردارِ_مَن❤ من به مرگی فکر میکنم که زندگی هدیه میده,من! یک حامی اهدا عضوم🌱