چندوقت پیش جاریم خونمون بود،دخترش لباسش کثیف شده بود،ازمن لباس گرفت داد دخترش پوشید،بعداز اینکه رفتن خونشون سه چهار روز بعدش لباسمو فرستاد...حالا امروز داشتم با مادرشوهرم حرف میزدم گفت لباستو نده بپوشه، هرکار بگی از دستش برمیاد، من اونو میشناسم(جاریمو) ... اهل دعا و اینجور چیزا هستن، دلشون با ما صاف نیست فقط به رومون میخنده... الان چند روزه عین دیوونه ها به شوهرم شک دارم، اونم بداخلاق شده نمیشه باهاش حرف زد... چیکارکنم اگه دعا کرده باشه... لطفا نگین مادر شوهرت باهاش لجه که اینجور میگه... اصلا اینجور نیست...چون چندوقت پیش هم یه دعا گرفته بود که بریزه چای شوهرش، به من گفت تو بریز قبول نکردم... میدونم که میکنه، حسوده، دوست نداره یکی چیزی داشته باشه، ۷ساله باهاشم میشناسمش... الان خیلی دلشوره دارم