رخساره نگاهش رو میدزدید تا بیمار تخت کناری و همراهانش متوجه نگاه های حسرت آلودش نشن
دو روز بود چیزی نخورده بود و خوراکی های متنوعی که برای تخت کناری میاوردن گرسنگیش رو شدت میداد گرچه به دنیا آوردن یه بچه دو کیلویی انرژی زیادی ازش نگرفته بود ولی وقتی از خونه میومد اینقدر که درگیر رسیدگی به دوتا بچه هاش بود هم چیزی نخورده بود
واای ناهید و نسرین در چه حالن؟؟ ناهید چیزی خورده؟ نسرین دو روزه شیر نخورده
صدای همراه تخت کناری رشته افکارش رو پاره کرد
کسی نیومده دیدنت؟ شوهرت نیومده؟ چیزی خوردی؟
رخساره صورتش رو برگردوند تا کسی شاهد اشکهاش نباشه
چندتا بیسکوییت و یک لیوان آبمیوه به سمتش رفت با اینکه عزت نفس بالایی داشت و از کسی چیزی قبول نمیکرد اما با سرعت بیسکوییت رو گرفت و با زحمت خودش رو روی تخت نشوند و شروع به خوردن کرد دوباره یاد بچه هاش افتاد چیزی خوردن یا نه؟ کسی پیششون هست یا نه؟
صدای کودکانه ای توی راهرو بیمارستان پیچید مامان مامان
رخساره این صدا رو با عمق وجودش میشناخت صدای ناهیدش بود خودش رو از تخت پایین کشید و بدون پوشیدن دمپایی به سمت صدا رفت ناهید ناهید قشنگم من اینجام ناهید سه ساله ساک بزرگ لباس رو با خودش توی بیمارستان میکشید و دنبال مادرش میگشت وقتی مادرش رو دید ساک رو انداخت و پرید توی بغل مادرش
انگار تمام دردهای رخساره تموم شده بود انگار یادش رفته بود که توی ۱۳ سالگی ازدواج کرده و توی مدت ۶ سال ۴ تا بچه مرده به دنیا آورده
یادش رفت که دوتا دختر کوچیک تو خونه داره و این بچه تازه به دنیا اومده هم دختره
یادش رفت شوهرش وقتی شنید بچه سوم هم دختر هست خودش و بچه رو بدون غذا و لباس رها کرد و رفت
اون روز میدونست باید تا آخر عمر حرف های شوهر بی رحمش و مردم بی عقل اطرافش رو تحمل کنه
ولی تصمیم گرفت هر چقدر بقیه به دختراش بی حرمتی کردن خودش جبران همه بی حرمتی ها باشه واسه دختراش
حالا ۳۱ سال از اون جریان میگذره و من همون دختر سوم هستم که پدرم منو نخواست و مادرم جبران تموم بی مهری های پدرم شد
امشب تولدمه و من میگم مادرم هر روز زندگی من و هر گوشه زندگی من نشونه ای از گذشت و فداکاری تو موج میزنه
سلامتی تو آرزوی منه
تولدم مبارک