بهتون گفتم که خواهرشوهرم علی رغم گریه ها دخترم که گفته عمه بیاد دروغکی گفته کار دارم یا چند بار همسرم و من بهش رو انداختیم گفته کار دارم امروز ظهر خونه خاله همسرم که رفته بود کربلا دعوت بودیم بعد ظهر اومدیم خونه پدرشوهرم خواهرشوهرم هم یکم نشست با جاذی کوچک ه رفتن جایی به مادرشوهرم نگفت گفته بود که میره خونه مادربزرگش بعد چند ساعت اومدن مادرشوهرم پرسید مامان من چطور بود گفت رفتم خونه زن داداش بعد مادرشوهرم گفت سرخود شدی منم فکر کردم رفتی به پیرزن سربزنی بعد گفت اونقدر برو خونه شون که دیگه رات ندن