امید وارم علامه حسن زاده آملی رو بشناسی
پدرم اولین بار 16 سالگی رفت پیشش و بعد اون دیدار شروع کرد چله نشینی هایی که از رو کتاب انجام میداد که اشتباه بود و اینجوری شد
دومین بار واسه فوت دایی کوچیکم همراه دایی بزرگم رفت که داییم میگفت علامه نزاشت پدرم نزدیک باغشون بشه
سومین بار و چهارمین بار هم با دوستاش رفت که علامه میگفت نباید نزدیکم شی
قبل فوت علامه قرار بود منو داداشمو ببره یعنی چون اصرار کردم قبول کرد و پیچوند تا موقعی که فوت کردن و نتونستم بببنمششششش
(تمام چیزایی که گفتم گفته ی دوستای پدرم و داییم و عمه ام بود)