امشب بود که برای اولین بار حس کردم واقعا هیچکس کنارم نیست.
هیچکس نیست که بهش از حال واقعیم بگم نقابمو در بیارم وخودم باشم.خود واقعیم.
کسی نبود که دستمو بگیره و کمکم کنه از دردی که یهو حسش میکردم بگذرم، واقعا هیچکس نبود که بدونم میتونم بهش از حال بدم بگم و اونم گوش بده بهم بگه که کنارمه تا وقتی که خوب بشم. حتی خودمم نبودم، مغزم از هرچیزی خالی بود. قبلا میدونستم که به کی پیام بدم تا همه چیو براش تعریف کنم، اونم مثل همیشه بلدم باشه و بدونه چطورى زخمامو برام ببنده و بدونه چیو دوای دردام کنه. نه اینکه دیگه اون آدم نباشه، هست. ولی دیگه مثل قبل همدرد هم نیستیم، دیگه خوب بودن حالمون برا همدیگه مهم نیست، دیگه نمیتونیم تا صبح بشینیم و انقدر حرف بزنیم تا اصلا یادمون بره چرا ناراحت بودیم، دیگه مرهم زخم هم نیستیم.