با بابام دعوام شد گفتم برسونم تا فلان جا . گفت نمیبرم و داد و هوار .
خودمم نمیتونم برم . انقد گریه کردم .
آخه ارزش داره ؟ برا یه دور زدن ؟
تازه قرار بود بریم بیرون حاضر هم شده بودیم گفتم ببرم فلان جا حالا فقط میخواست دور بزنه شروع گرد داد و هوار . عاصی شدم دیگ . هیشکی رو ندارم تقریبا .
خستم .
فشار کنکور فشار بدبختی .. انقد گریه کردم چشام داره در میاد . حس میکنم هیچ کاری بلد نیستم .تو هیچی استعداد ندارم . خیلی گریه کردم دلم دارا میترکه