شوهر من وقتی اومد خواستگاری مامانم و بابام انقد از خودش و خانواده اش تعریف کردن
قبول کردم آشنایی باشه و خودمم عاشقش شدم
و ازدواج کردیم
شوهرم چون تو شهرستان هستیم زمین داشت گفت خونه میسازم
یه جوون ۲۴ ساله درآمد هم ماهی ۵ تا ۱۰ نوسان داره یا کمتر یا بیشتر
با سرمایه ۳۰۰م
خودشون گفتن تا یک سال و سه ماه عقد
ما الان یکسال و ۶ ماه عقدم و به امید خدا تا برج ۸ عروسی میکنیم
تورم و گرونی خیلی اثر گذاشت و شوهرمچون پشتیبان مالی نداشت خودش باید کمکم جلو می رفت خب یه مقدار طول کشید
حرف عقد بود مامانم جلو خاله هام گفت نمیذارم دیگه بیشتر از این عقد باشه یعنی بعد برج ۸ من خیلی ناراحت شدم جلو اونا همچین حرفی زد که پرو بشن پس فردا اونام به من چیزی بگن
تا اینکه به مامانم گفتم چرا جلو اونا حرف زدی
مگه وقتی فلانی اومد خواستگاری گفتی پول گفتی خودش و خانوادهش ؛ آره خودش گفت این تایم عقد ولی درک داشته باشین گرونی هست نمیتونم فشار بهش بذارم خودش کم تو فکر نیست بهش بگم برو دزدی کن؟ گفت ما بهش چیزی نگفتیم
گفتم آره دیگه خودتون فرشته در نظر گرفتید جلو اون جوری نشون می دید انگار درکش میکنید نمیدونه فشار و حرفش روی منه؛ الان حق دخالت ندارید سر این موضوع قبل عقد میگفتین برو با خونه بیا نه الان که دارید می بینید چقد داره زحمت میکشه نمیتونم رو فشار بذارمش
گفتم باشه میریم بهش میگمالکی الان اومدم زنگ بزنم
ولی نمیگم
چرا درکمون نمیکنن پدر و مادرم و بقیه
بخدا تو این شرایط سخت اقتصادی واسه دو تا جوون که داره خونه میسازه و بره خونه خودش سخته خیلی هم سخته
چیکارکنمبخدا
دلم خونه از مادر خودم
میگه بابات هم میگه زشته
چیش زشته؟
آره قول داد خودش انقد تو فکره داره دائمکار میکنه تو هفته شاید دو سه بار در حد دو سه ساعت ببینمش دارن میبینن ولی درکنمیکنن نمیتونم بیشتر از این تو فشار بذارمش
حرصم میگیره مامانم اونوقت جلو جمع میشه هی تعریف میکنه
یکی نمیدونه تو خونه چه بلایی سر من بدبخت میاره