ســـوار موتور بوديم....ازون شبهايـــے بود ك با هم قرار داشتــيم...مثه دوران نامزدے...قراراے يواشــكے...هرچند خدا محرممون كرده بود...اما لمــس دستات كافـــے بود تا عطـــش قلبـــݥ بخوابہ....
چقد قشنــــڳ بود.....اون لحظه که جلــــوی ويترين مغازہ نڳہ داشــتے....و هی ناز میخریدی....میدونی ... من عاشق این توجهاتتم....وخـــتے آش خوشمزه تجریشو میخوردیم....نگاه هات روم سنگینی میکرد....بابت یه موضوعے دلخورت بودم...و تـــو چہ ماهـــرانــہ دلمــو به بازی میےگرفتــے.. درست مثه وختایـــی که توے خونه نــگات نمےکنم....و تـــو دنبالـــم راه میفتے...و جایے مــیان بازوانـــت منو خفتم میکنـــے..و توے گوشــم ڀچ میزنی..:*عاۺقـــــتم....خیلے دوسســـت دارم....* و منے که هزاران بار این جملہ رو شنیدم ازت اما..هربار تازگے داره برام...و بـــوم...بــــوم.....قلب بیقرارم..طـِـبل رسوایــے رو میکوبـــہ توے قفسهــہ سیــنم...و چه دستات معجــزه میکنــہ با ڀیچیدن روے سرزمین تــنݦ....
و شراب عــشق حلالیــست که میےنوشیم.....
توے بازار... دستات قفل دستــام بود..مثه این چهارسال...کہ همیشہ دستات قفل دستامہ..انگاری در خونه کہ قفل میشہ..دستامـم قفل انگشتات مردونـــهت میشہ.....وختی از لابلای ماشــینا با موتور رد میشدیم...ما رو میےدیـدم...روے انعکاس شیشهے ماشیـــنها...سرم رو شونههات..و دســـتم پیچیده دورت....مثہ جنــینے که در آݟوش مادرشہ....راستی گفته بودم تو همہ کسمے...
میدونــے کجا شدے همهہکســـم....اونجا کہ تو اتوبان سرتو دوبار برگردوندے و لبهامــو شکار کردے....اونجا شدی همه کســـم...
میوهے دلــم.... درخت عشقـــماݩ که خدا بذرش را در قلبم کاشــت تا جانم ریشہ دوانـده....و از شیرهے وجــودم سیراب گشتہ...ساده میگویـــمت.....عـشــقم....دوســست دارم.....
*خاطره منو شوهرم شب عید سادات چند شب پیش.....*
