قبل نامزدیمون دوتا از اقوام شوهرم مردن
یکیشون خودسوزی کرد زنعموی جاریم بود
یکیشون اعدام شد بعد ۹سال پسردایی ناتنی شوهرم بود
حالا دگ نامزد کردیم
بعد دیروز نوه ی دایی شوهرم با دوستش و دوتا دختر بودن
تصادف کردن
چیزیشونم نشده فقط یکم زخمی شدن ابرروشون ررفته ک دختر سوار کردن
همین زندایی شوهرم وقتی ما رفتیم روستا خونه مادرشوهرم
داشتیم با ماشین میرفتیم سمت خونه دیدیم زنداییه داره اشاره میکنه ب خونه مادرشوهرم و میگ نگا مهمون دارن و میخواست داستان درست کنه بعد این اتفاق واسه نوه خودش افتاد نوه ای ک میگفتن از طلا پاکتره
حالا میترسم ایناررو ب پاقدم و این چیزا ربط بدن خیلی اعصابم خورده