من وآبجیم دیروز داشتیم میرفتیم بیرون بعد تا در رو باز کردیم دیدیم همه همسایه ها تو کوچه نشستن (کار هر روزشونه)بعد همون لحظه یه ماشین که آقای جوانی توش بود اومد جلومون و گفت خواهر ،خواهر 😂 قصد مزاحمت ندارم یه لحظه بیاید میخواستم یه سوال بپرسم البته اونور کوچه بودن منم گفتم همینجا بپرس گفت اومدم تحقیقات برای همسایتون و فلانی رو میشناسی منم گفتم نه و بعد سریع مامانم اومد و حرف زد و ما رفتیم ،مامانم میگه یدونه از همسایه با لبخند میگفت اون پسره با دخترات کار داشت و جلو همه و دوست داشت برامون حرف در بیاره و خودش دختراش ازدواج کردن فضول خانم کوچه نشسته برای مردم حرف در بیاره الان واقعا یادش میوفتم اعصابم خورد میشه😤