من تو شرایط بدی هستم ، موندم تنها،با یه دختربچه ی ۸ساله، شوهرم ده سال بود که رو کشتی بود ، دیر به دیر میومد، الانم اختلال شدید روانی پیدا کرده ، منتقلش کردن قسمت اداری، اینم شهرستان محل زندگیه خانوادشو انتخاب کرده ، منو دخترمونو ول کرده به امان خدا تو خونه های مستاجری، رفته با خانوادش زندگی میکنه ،
خانوادم عین خیالشون نیست ! مثل همیشه ! اصلا یه کلمه نمیپرسن چیکار میکنی، در چه حالی !!!بگم هم میگن به ما مربوط نیست! باز مثل همیشه
جالبه چند روز پیش زنداییم زنگ زده،گفته داییم ولشون کرده رفته باغ زندگی میکنه ، مامانم پاشده رفته اونجا سریع ،با داییم صحبت ، با زنداییم صحبت ، هی سراغشونو میگیره
همیشه همینطور بوده ها
هیچکدوم ما براشون مهم نیستیم، الا یه برادرم که داروندارشونو در اختیارش گذاشتن و پشتش هستن
بقیه مون آدم حساب نمیشیم
خیلی ناراحتم
لااقل اگه شوهرم ببینه خانوادم پشتمن، کمی خودشو جمع میکنه
ولی میبینه بی پشتوانم ، اونم محل نمیده