یه چیزی باید بگم....البته داستان این بود که ایشون خدمت سربازی بودن که یه روزی اتفاقی همو دیدیم خونه ی یکی از اقوام یعنی ایشون اومده بودن سر بزنن و ما هم اونجا بودیم ولی ایشون نمیدونستن این موضوعو....همون اقوام که خونشون بودیم به من گفت که وقتی فلانی اومد تو رو دید برق از سرش پرید خندید و ......و ایشونو هی زیرزیرکی نگاه میکردن به من ....قصه از اونجا شروع شد....خیلی رفتارش تغییر کرد بیشتر دور من میچرخیدن و ....
باز با یه مشاور حرف میزنم ولی ته دلم میدونم به جا نیست الان با حرفایی که شما زدید و جدی نمیگیره نمیدونم😄💕