برا منم رفت همچیزم بود دوسال باهاش بودم
سه ماه پیش رفت
گریه هامو کردم
قرصامو خوردم
زجه هامو زدم مشت زدم تو سینم درد کشیدم شبا نخابیدم افسردگی گرفتم
به خودم ک اومدم دیدم اون رفت من تو باتلاق گیر افتادم
اون دیگه برنمیگرده اگه موندنی بود ک نمیرفت پس لیاقتمو نداشت لیاقت عشقمو
الان دیدم با نابود کرد خودم فقط خودمو یه دختر ضعیف نشون میدم
قلبم همیشه زخماشو یادشه اما پاشدم الان از اون باتلاق در اومدم
دارم برا هدفم تلاش میکنم که حال خودم خوب بشه که بی نیاز به بقیه باشم که به جایی برسم که بفهمه چیو از دس دست داده
اون منو از دست داد نه من اونو
امیدوارم توعم هرچه زودتر خودتو جمع و جور کنی
خاطره ها درده ذهنتو مشغول کن