بعد مثلا مادرشوهرم گاهی عصرا یا سر ظهرا کلید میندازه میاد میشینه یک ساعتی.اصلا باهاش راحت هم نیستیم چون خیلی ادم رو نگاه میکنه صورتت چجوره راه رفتنت کار کردنت خوب نگات میکنه خلاصه
یا از درخت خرمایی که تو حیاط هس و خودشون قبل اینکه من بیام کاشتن و ۷سال ابیاری و بو دادن و هرس کردن و جاروش با من بوده هر روز ۶صبح میاد پدرشوهرم میچینه و من شوهرم ده روز سرکاره و حتی به خودمون هم یه بشقاب نمیده
وقتی شوهرم بیاد مرخصی هم برای ما و برای اونا میچینه
یا میاد برای ۴پایه
یه روز میاد برای پریز و کلیدهای اضافی
یه روز میاد میگه خرما
و تا حالا هم حقیقتا بدرد من نخوردن از زمانیکه بچم کوچیک بوده اب نداشتم نون نداشتم مریض میشده بچه ..
نمیتونم به هر دلیلی کلید بگیرم یا قفل کنم رودربایستی موندم و خیلی ناراحت میشن و سلامشون سنگین میشه
و شوهرم اینارو پررو کرده و شرایطو میگم براش هم سکوت میکنه
هرچی هم تو حیاط لباس نامناسب میپوشم باز کلید میندازن گه گاهی
شاید من خونم نامرتب باشه ،خودم ناخوش باشم نخوام کسیو ببینم
باردارم تازه اومدم ۶ماهگی
نمیدونم چ کنم😞