از ۳ سالگی با پسر همسایمون بودیم در هر شرایط ، در هر حال . همه ی بچگیام ، همه ی اولین هام ، همه ذوق هام توی اون خلاصه میشد
۱۴ سال گذشت و ما بزرگ و بزگتر شدیم در کنار همدیگه . ۳ سال پیش توی یک رستوران بهم ابراز علاقه کرد و من اونجا با تموم وجودم بهش ایمان اوردم ولی ۲ سال بعد یعنی ۱ سال پیش توی همون رستوران خیانتشو دیدم
سخته واقعا ۱۴ سال پیش یک نفر باشی و اون به بدترین حالت ممکن خردت کنه
برای همیشه از اون شهر رفتیم ولی یک نفر توی بدترین برهه زندگیم شد تکیه گاهم ، منو جوری به زندگی برگردوند که حتی فکرشم برام محال بود .
راسته که میگن همونجوری که یهویی همه ی زندگین نابود میشه همونجوری هم دوباره از اول درست میشع