💚 عاشق هم می شوید مانند قنبر عاشق شوید💚
سکوتی مرگبار کوچهپسکوچههای کوفه را در برگرفت. آرام ایستاد و از پشت دیوار کاهگلی سرک کشید. ناگهان چشمان سیاهش از تعجب گرد شد. وقتی دید مولایش روبهرویش ایستاده، سرش را پایین انداخت. آرام عبایش را روی دستهی شمشیری کشید که به کمرش بسته بود. قطرههای سرد و ریز عرق پهنای پیشانیاش را نوازش کرد. مولا کیسهی نان و خرما را روی زمین گذاشت و با صدایی آرام گفت: «چرا دنبالم میکنی قنبر؟...چه میخواهی؟»
قنبر که حسابی جا خورده بود، آب دهانش را قورت داد و با مِن مِن گفت: «میترسم. میترسم به شما آسیبی برسد.» لبخند کمرنگی چهرهی نورانی امام علی(ع) را زیباتر کرد. سری تکان داد و با صدایی آرام گفت: «از چه میترسی؟ از زمینیها یا آسمانیها؟» قنبر نیمنگاهی به زمین و آسمان انداخت و گفت: «از زمینیها.»
مولا علی کیسهی نان را برداشت و با مهربانی به او گفت: «ای قنبر، نگران نباش! اهل زمین بدون اراده و خواست خداوند هیچ کاری نمیتوانند انجام دهند، برگرد.» قنبر بغضِ مانده در گلویش را به زحمت قورت داد. چشمهایش را ریز کرد و در نور مهتاب عاشقانه به مولایش چشم دوخت که آرام و ناشناس به سمت محلهی فقیرنشین کوفه میرفت...1
💚عید غدیر خم پیشاپیش مبارک باد💚