اخه میدونی چیه :)
من دقیقا یادمه
وقتی ۱۲ سالم بود شایدم کمتر عروسی داییم نزدیک بود
اون موقه تو اتاقم مینشستم گریه میکردم یادم نمیاد واسه چی فقط چیزی ک یادمه اینه ک مامانم اذیتم میکرد
میگفتم بزا عروسی دایی تموم شه خودتو خلاص کن :)
پشت بوم وقتایی ک تنها بودم میرفتم نمیترسیدم فقط بهم میگفتن خودکشی کنی میبرن میسوزوننت اینا یادمه فقط
الان میگم بزار میگذره این روزام تموم میشه ولی حس هایی ک باهام میمونن اذیتم میکنن :)
مشکلاتم حس میکنم تموم نمیشن
همشون از همون بچگیمه که ادامشه :)