چقدر تو این سالهای زندگیم درد کشیدم
چقدر یواشکی انواع و اقسام دکترها رو رفتم
تو راه رفتن یواشکی به یکی از این دکترها تصادف کردم
یادمه تو مطب یکی از دکترها از ترس اینکه دکتر چی بهم خواهد گفت به یه خانم که کنارم نشسته بود گفتم میتونم دست تون رو بگیرم اونقدر استرس داشتم و حتی شوهرم نمیدونستم که کنارم باشه
چقدر یواشکی درد کشیدم و کسی نفهمید تا حداقل یه مسکن بهم بده خودم رو روی زمین کشیدم رفتم قرص خوردم
چقدر دلم میخواست روزهایی که حالم بده مامانم کنارم باشه ناهار واسم درست کنه ولی مامانِ از همه جا بی خبرم بهم زنگ میزد و من با درد زیاد و اشک چشمام پشت تلفن براش خندیدم تا نفهمه
چقدر سختی کشیدم
کاش خدا به خانوادم صبر بده
کاش بخوابم و بیدارنشم