تاپیکایی که اینجا زدم از تیر۹۹عه
۳سال بایکی دوس بودم از بحثامون از بیکارشدنش از بالاپایینامون نوشتم
نوشتم که خدا چرا مارو بهم نمیرسونه چرا سنگ میافته
بعد از ۳سال
۱۳ خرداد ۱۴۰۱ اومدن خواستگاری
همه چی خوب پیش رفت
۱ تیر پسرداییش بعد ۹سال زندان بخاطر یه قتل اتفاقی اعدام شد
برناممون بهم نریخت چون جشنی نداریم و فقط انگشتره ولی گند زده شد ب روحیه م
۲۵ تیر نامزدیمونه
ولی انرژی ندارم
حال دلم اصلا خوب نیس
دوس دارم بمیرم
خسته م خیلیییییی خسته
روحیه ندارم
یک ماه هم هست خاهرم اینا از شهر دگ اومدن خونمون بخاطر خواستگاری و نامزدی ای ک پیش رومونه
دخترش ۱۱سالشه فوق العاده بی ادب اصلا احترام نمیگیره
خواهرمم حمایتش میکنه
ازونطرف داداشم و زنش الکی با ما قهرکردن
همه اینا تو تاپیکام هست دلایلش
کاش بمیرم بخدا اصلا ذوق ندارم از همه جا فشار روانی رومه