امروز تو پارک نشسته بودیم
من با داییمو مامانبززگم
زنداییم رفته شهرستان پیش خانوادش
یهو مامانبزرگم برگشت به داییم گفت راستی اون روز یچی گفتی بقول تو باید برم وصیت بنویسم بعد انگا ناراحت بود
حرفاشو پیش من نمیگه مامانبزرگم چون با خالم میدونه زیادی صمیمیم و زود جار میزنم کلا خودشم زیاد پیش ماها حرف نمیزنه انگا اعتماد نداره یا نمیدونم چی 😐😶
بعد میگفت بقول تو بعد من دعوایی پیش نیاد بینتون
داییمم زود بحثو عوض کردو یجوری نگاش میکرد ک چرا پیش این گفتی (مثلاااااا)
حس کردم داییم بهش پیشنهاد داده ناراحت شدم ا سر شب :/
سنشم خیلی زیاد نیست ۶۰ سالشه اصلا نمیدونم چرا وصیت و اینجور چیزا انرژی خوبی بم نمیده شایدم الکی من ناراحت شدم 😶
اخه کی دلش میاد بخاطر اموال به مامانش بگه برو وصیت کن ک بعد تو دعوا نشه (اونم فقط خونه داره :/) مامانبززگم