با هزار یک بدبختی یه وام جور کردم حالا بانک وام رو بهم نمیده یکساله توی نوبتم خسته شدم هیچ پولی ندارم
بابامم همش سرگرم نامادریم هست منو حمایت نمیکنه هیچکس رو ندارم صبح تا ظهر توی بانکم برای التماس کردن
حالم از بی پولی و زندگی اشغالیم بهم میخوره حتی صدتا خواستگارم داشته باشم اونام بهانه های بیخود میارن
این چه وضع زندگیه یادم نمیاد مسافرت یا تفریحی رفته باشم یا حتی یه خرید ساده!!
هیچ عشقی هم توی زندگیم نیست یه نامادری تنبل هم دارم اشپزی هم بزور انجام میده
احساس میکنم این زندگی لیاقت من و تلاش هام نبود تنهایی نتونستم هندلش کنم هیچکس حمایتم نکرد با اینکه می تونستن
دلم میخواست الان توی ترکیه بودم یا کلی لباس میخریدم ژل میزدم تفریح میرفتم یا حداقل یه ماشین داشتم یا یه خانواده درست حسابی داشتم
من چقدر درس خوندم چقدر تلاش کردم کار کردم همشون الکی بیخود بودن