دوهفته پیش با خواهر شوهرم مسافرت بودیم دخترش خیلی تو سفر بچه امو اذیت میکرد و خواهرشوهرمم هیچی بهش نمیگفت و ما هم ناراحت از رفتارش میشدیم و خواه ما خواه تو هم میرفتیم بهش برمیخورد که چرا ناراحت میشیم و من چون بچه خواهر شوهرم بود حرفی نمیزدم ولی تو هم میرفتم شب آخر آنقدر بچه آش اذیت کرد بردش که زود بخوابه اونو که برد بخوابونه مادر شوهرم سر و صدا میکرد یهو خواهر شوهرم شروع کرد داد و بیداد و دعوا با ماها که چرا نمیزازید بخوابیم اعصاب برای ما نزاشتید و بین حرفاش اسم بچه منم گفت که اونم صداش تمیزاره بچه من بخوابه در صورتیکه دخترم فقط یه بار بازی داست میکرد خندید که من نزاشتم بلند بخنده و گفتم آروم دختر عمت داره میخوابه و کلی حرف بازمون کرد و در و محکم کوبید بهم اون موقع شوهرم خونه نبود مادر شوهرم کفت چیزی به شوهرم از برخورد دخترش نگم منم نگفتم ولی شوهرم از اینکه تو هم بودم آنقدر پرسید تا گفتم و ذکر کردم حالا چیزی نگو بهت گفتم که مشکلی بینتون پیش نیاد ولی گفتم خیلی از خواهرش ناراحتم بی حرمتی بهم میکنه فردا صبحش هم بیدار شدن قبل اینکه ما بیداربشیم بی خداحافظی رفتن من واقعا از رفتارش دلخورم و دلم نمیخواد خواهرشو ببینم حتی بعد اون یه مشیج یا زنگ نزد از دلم در بیاره نه مادر شوهرم نه حتی شوهرم هیچ کدوم از دلم در نیاوردن تازه شوهرم میکفت عیب نداره ناراحت بوده یه حرفی زده مهم نیست و از فرداش انگار اتفاقی نیفتاده خیلی با خواهرش حرف میزد و حوش و بش تلفنی میکرد من دیگه دلم نمیخواد خواهرشو ببینم ما باغ مشترک باهم داریم شوهرم بهم کفت فردا میان باغ گفتم اونا هستن من نمیام بچه آش ادیت میکنه باید بشینم حرص بخورم امروز منو با دوستاش باغ آورد به این بهانه که فردا باغ دوستش میریم حالا الان میگه فردا تحمل کن باهم باشیم خواهرم میاد خیلی اعصابم خورد اصلا دوست ندارم با خواهرش رو به رو بشم وقتی بهم بی حرمتی کرده نمیدونم چیکار کنم و چه رفتاری کنم خیلی هم با شوهرم مخالفت کنم گارد میگیرد و طرف خواهرشو میگیرد و یهو مانع دیدارم با خانواده ام میشه اعصابم آنقدر خورده خوابم نمیبره
به نظرم شما مقصری ما هم داریم مثل اخلاق شما تو فامیل کم نیستن اتفاقا
وا به من بی احترامی شده سکوت کردم حرمت نگه داشتم مقصرم!!! داد و بیداد و همه میتونن بکنن ببخشیدا ولی بنا به بی حرمتی باشه همه بلدن ولی کسی که سکوت میکنه ادبشو نشون میدهد وگرنه بی چاک و دهن بودن کار سختی نیست شخصیت من اجازه نمیده مثل اونا باشم و همین خود خوری هام و هیچی نگفتن هام باعث میشه تو خودم بریزم و اعصابم خورد باشه
عزیزم به نظرم سازش داشته باشین بهتره خواهرشوهرتو خواهر خودت بدون
من هزاران باز ازش بدی دیدم و بی حرمتی بازم بخشیدم ولی ظرفیت هر آدمی حدی داره من ظرفیتم بیش از حد پر شده خواهر شوهرم هر وقت کارش گیر من باشه پیداش میشه و با آدم خوب میشه کارش که تموم میشه اخلاقاش هم صد درجه عوض میشه خواهر هیچ وقت بد خواهرشو نمیخواد و دوست نداره زندگی خواهرش بهم بریزه در صورتیکه این آدم همیشه شوهرم علیه من پر میکنه به مادرش یاد میدهد بیاد پشت من به شوهرم بد بگه که اونو بندازه تو جونم چی بگم ازش مهری ازش ندیدم که بتونم مثل خواهرم ببینمش حتی به بچه منم که نسبت عمه باهاش داره حسادت میکنه و محل به بگم نمیده چحوری بتونم باهاش خوب باشم
با شوهرت مخالفت نکن باهاشون برو بیرون و عادی رفتار کن اما به بچت بسپار از خودت دور نشه.اگه میفهمه! ...
بچه من دو سالشه سرش نمیشه آرومم هست بچه ای اذیتش کنه صداش در نمیاد اون بچه آش ۶ سالشه متاسفانه خیلی هم بی ادبه و بچه من بعد اون سفر خیلی اخلاقای بدشو یادگرفته و تازه دارم از سرش میندازم که این دیدار همه زحمتامو از بین میبره