بچه ها من نه خواهر دارم نه خاله مهربونی نه حتی دوست یکرنگی.فقط با مامانمم راحتم که هرموقع درد دل کنم اخرش بحثه چون هیچوقا نمیگه میدونم درکت میکنم غمات حتی اگه واسه بقیه مسخره باشه واسه خودت نیست فقط میگه که تو مشکل نداری همه تجربه های تورو دارن هیچکی مثل تو سخت نمیگیره و...!بقیه هم که بارها دیدم از احساس افسردگی یا یه مساله که ناراحتم کرده خوشحال شدن یا قضاوتم کردن
به معنای واقعی هیچکس واسه صحبت کردن ندارم دیگه تنهایی برام عادت شده فردا میخواد برام خواستگار بیاد هیچ حسی ندارم چون یا به دلم نمیشینن یا عوضی ان یا ...
یجوری ام هم دوست دارم تلاش کنم برا ارزوهام و خوشحالیم و رفیق خودم باشم
هم یه روزایی همه چیزا و ادمایی ک ناراحتم کردن کل روز و فکرمو درگیر میکنن
میتونید بهم راه حل بدید حسم بهتر؟همش فکر میکنم همه خواستگاریا اخرش ناراحتیه و...
خودمم بی حس و خنثی شدم دلم ذوق میخواد مثل قبلنا که خودمو دوست داشتم به خودم میرسیدم قدر خودمو میدونستم زیاد بیرون میرفتم کلی رفیق داشتم کلی ارزو