2777
2789
عنوان

سرگذشت سمن رخ

4794 بازدید | 52 پست

اسمم سمن رخ هست، 13 ساله تو یک خونواده 9 نفره و رعیت

سه خواهر که هر سه ازدواج کرده بودن، سه برادر که هر سه ازدواج کرده بودن

قد بلند بودم با موهای پرپشت مشکی، چشم های سبز زمردی با ابروهای کشیده، صورتم صاف و سفید بود، بینی کوچیک و لب های درشت انقد که هرکس منو میدید به مادرم میگفت ورپریده رو این یکی چی خوردی موقع بارداریت که انقد زیبارو هست، منم به خودم میبالیدم،

تهتغاری و عزیز دردونه مامان بابا بودم

بابام مرد مهربون و زحمت کشی بود و روی زمین های خان کار می‌کرد

مادرم هم خدمتکار عمارت خان بود و چون من تو خونه تنها میموندم گهگاهی که کار توعمارت زیاد بود منو با خودش می‌برد،

هم اونجا به مادرم کمک میکردم همم کلا تو رویا و خیال بودم

خیال خانوم این عمارت بودن

تو ذهنم خودمو زن پسر خان که اسمش کاوه خان بود فرض میکردم و مثل زن های خان راه میرفتم و تو خیال به خدمه دستور میدادم

دنیایی برای خودم داشتم

یه روز رستم خان مهمان داشت و کار زیاد بود، مادرم منو هم با خودش برد به عمارت

رستم خان دوتا برادر داشت که اون ها هم خان های روستاهای دیگه بودن

و اون ها رو دعوت کرده بود

رستم خان سه پسر داشت که دوتاش ازدواج کرده بودن و عشوه و ناز های زناشون دیدنی بود، پسر مجرد رستم خان، کاوه بود

منو مادرم و خدمه ها سفره ای رنگارنگ چیدیم و رفتیم داخل آشپزخانه

مادرم گفت سمن رخ ظرف آماده کن که غذا خیلی اضافه میاد

بریزیم تو ظرفا ببریم برای خودمون

در حال آماده کردن ظرف بودم که سر و صدای بلندی بپا شد

یکی از خدمه دیوید از پشت در سرک می‌کشید، گفت کاوه خان با پسر عموش دست به یقه شدن

اون یکی خدمه گفت لابد بخاطر دخترعموشون ثریا است

گفتم ثریا کیه؟ گفتن دختر جمال خانه، کاوه خان و بهروز خان هردو عاشقش هستن همیشه درگیر هستن

خلاصه اونروز تموم شد و ما برگشتیم خونه، با آب و تاب قضیه دعوا کاوه خان و بهروز خان رو تعریف میکردم

داداش بزرگم گفت آره همه میگن ثریا و کاوه خان خیلی همو دوست دارن بنظرم باهم بزودی ازدواج میکنن

منم با شوق گفتم آره

بعدناراحت  یادم به خیالاتم افتاد

من توقع نداشتم که زن کاوه خان بشم ولی اگه اون هم متاهل میشد پس من چجوری میتونستم به خیالاتم ادامه بدم... 

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

چند هفته ازون مهمونی گذشته بود، دم غروب یکی از خدمه های اصلی عمارت اومد به مادرم گفت کاوه خان و ثریا خانوم قراره جشن نامزدی بگیرن صبح بیا کمک که کلی کار هست راستی سمن رخ رو هم بیار

مادرم چشمی گفت و اون زن رفت

دم دم های صبح که هنوز خورشید طلوع نکرده بود منو مادر عمارت بودیم

سی نفر خدمه اونجا بودن

خانم جان (مادر رستم خان) و مادر بزرگ کاوه خان

به همه دستور میداد که کی کجا چه کاری رو انجام بده

5 شبانه روز صرف چیدن تدارکات و چراغونی و آب پاشی و گل کاری عمارت شد

رسم بر این بود که 5 شب قبل از عروسی همه جمع بشن و جشن بگیرن

و تا شب عروسی بریز و بپاش فراهم بود

تمام خواهر برادر های خان اومده بودن به جز پدر مادر بهروز خان،

خانم جان چند نفر رو راهی کرد که برن دنبالشون، گفت زشته برای ما که عروسی نوه هام بچه هام با هم قهر باشن

خلاصه پدر و مادر بهروز خان اومدن ولی خودش نه، همه هم می‌دونستن که چرا..

ثریا با غرور و فخر راه می‌رفت و حتی به صورت خدمه ها نگاه نمی‌کرد و فقط دستور میداد

رفتارش با خانم جان که خانم اصلی عمارت بود زمین تا آسمون فرق داشت 

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

شب قبل از عروسی فرا رسید و بهروز خان هم اومد، گفت ما همه خان زاده هستیم زشته که بین ما کدورت باشه اومدم با کاوه خان آشتی کنم و گذشته رو فراموش کنم و تسلیم قسمت بشم خانم جان لبخندی زد و گفت آفرین جوانمرد خلاصه کاوه خان اومد و با هم روبوسی کردن و همه دست زدند قبل از نیمه شب بود من داشتم حیاط بیرونی عمارت رو جارو میکشیدم یک لحظه احساس کردم کسی پشت سرمه نگاه کردم دیدم بهروز خان پشت سرم وایساده، اخماشو کرد تو هم و گفت دختر تو مگه کر هستی؟ گفتم چرا گفت کلی صدات زدم گفتم عذر میخوام نشنیدم کاری با من داشتین؟ گفت آره میخوام برای اسبم علوفه ببری گفتم بهروز خان این کار من نیست آقا قاسم رو الان صدا میزنم اخماشو رفت تو هم و گفت رو حرف من حرف میزنی بچه؟ ترسیدم عصبانی بشه و یکوقت اخراجمون کنن گفتم چشم تو دلم گفتم حالا کار سختی ک نیست از جارو زدن راحت تره رفتم تو تویله دیدم دم در دوتا مرد وایسادن توجهی نکردم و  رفتم داخل یهو دیدم یه مشت خیلی محکم خورد تو صورتم از درد فریاد کشیدم نگاه کردم دیدم بهروز خان هست دوتا دستامو گرفت و انداختم زمین و شروع کرد به پاره کردن لباس هام و به یکی ازون مردا گفت برو کاوه خان رو بکشون  اینجا زورم بهش نمی‌رسید و اونم عین وحشی ها بهم تجاوز کرد و دخترانگیم رو ازم گرفت ناله میکردم گریه میکردم اما اون حیوون فقط کارش رو می‌کرد و کتکم میزد وقتی ک کارش تموم شد از روم بلند شد و گفت الان کاوه خان میاد بعدش هر کس که اومد و شما رو تو این وضع دید میگی که کاوه خان اینکارو باهات کرده وگرنه جنازه سه تا داداشت رو هنوز صبح نشده دم در خونتون میبینی بابات هم تکلیفش مشخصه خودت رو هم میدم زنده زنده بسوزونن من از ترس ب خودم میلرزیدم و گریه میکردم گفتم چرا؟ من چه گناهی داشتم؟ چرا این کارو بامن کردی گفت گناه تو آینه که تنها کسی هستی که تو عمرم دیدم از ثریا خوشگلتره، تو حتما میتونی هوش از سر کاوه ببری و ثریا دلسرد بشه و بیاد بامن صدایی از بیرون اومد ک بهروز خان، کاوه داره میاد بهروز سریع دوید بیرون، کاوه خان اومد داخل منو تو اون وضع وحشتناک دید، دوید سمتم و تا دستم رو گرفت یهو خانم جان و رستم خان اومدن داخل پشت سرشون بهروز اومد و بلند بلند گفت به به همه بیاین ببینین شازده داماد چه دسته گلی به آب داده من فقط گریه میکردم و کاوه خان مات و مبهوت به همه نگاه می‌کرد مادرم و خیلی از خدمه های دیگه هم اومدن، مادرم خودش رو انداخت روی من تا کسی بدن برهنمو نبینه رستم خان با صدای کلفتش پرسید آی دختر بگو ببینم کاوه اینکارو باهات کرده؟ من فقط گریه میکردم و چیزی نگفتم خانم جان دوباره پرسید گفت حرف بزن دخترم بگو کی اینکارو کرده به بهروز نگاه کردم با اشاره بهم فهموند اگه راستشو بگم تهدید هاش عملی میکنه

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

مادرم نیشگونم گرفت و گفت بگو دختر بگو کیه وگرنه داداشات زنده ات نمیزارن
من من کنان گفتم کاوه خان
هیچوقت نگاه کاوه خان رو یادم نمیره، با تعجب و خشم تو چشمام نگاه کرد گفت چرا دروغ میگی، بخدا من همین الان رسیدم تو زخمی و بدون لباس اینجا افتاده بودی
رستم خان فریاد زد بسه دیگه کاوه تو منو شرمسار کردی
همین امشب باید این دخترو عقد خودت کنی
فردا شب هم ثریا رو عقد میکنی
خانم جان گفت، آخ کاوه تو فردا عروسیت بود چرا نتونستی جلو خودت رو بگیری؟
کاوه فقط با خشم به من نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت
همه رفتن من رو مادرم و خدمه بردن داخل و لباس پوشوندن

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

یه چادر سفید دادن سرم کنن، چادر که به صورتم خورد شد پر از لک های خون

نگم از دلم که دلمم خون بود

خجالت میکشیدم فکر نمیکردم اینطوری با این رسوایی بزرگ عروس بشم

تو اتاق تنها بودم

مادرم اومد داخل و کلی تو بغل هم گریه کردیم

گفت دخترم خیلی آرزوها برات داشتم ولی سیاه بخت شدی

فکر نکن زن خان شدی، ثریا و مادرش زنده ات نمیزارن

خیلی میترسم خدا میدونه چه بلاهایی قراره سرت بیاد تو حریف اونا نمیشی اونا تورو میکشن

ترس تمام وجودمو گرفت ولی من چه چاره ای داشتم؟؟

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

با مادرم داشتیم گریه میکردیم که خانم جان اومد داخل

گفت ما خان هستیم و ابرو از هرچیزی برای ما مهم تره، هم آبروی خودمون هم آبروی رعیتمون

کاوه این کارو با تو کرده منم تا زنده هستم اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه نترس

ثریا و مادر پدرش هم باخبر شدن، ثریا میگه نباید سمن رخ رو عقد کنن ولی من بهش گفتم که دخالت نکنه، مهم پدرش هست که اون قبول کرد

امشب تو عقد میکنی، فردا شب هم ثریا

فقط تا چند روز جلوی چشم ثریا آفتابی نشو تا خودم بهت نگفتم

آروم گفتم چشم

خانم جان رفت بیرون، صدایی از بیرون اومد انگار عاقد آورده بودن، منو مادرم از اتاق رفتیم بیرون

منو نشوندن روی یک صندلی، چند لحظه بعد دیدم یکی نشست کنارم فهمیدم که کاوه خان هست

خلاصه خطبه عقد جاری شد و ما به عقد هم در اومدیم کاوه خان یک کلمه حرفی نمیزد، مهریه ام یک تیکه زمین بود، خانم جان زن خدا ترسی بود و بخاطر شرایط من به عاقد گفته بود حق

طلاق رو بده به عروس که کاوه نتونه بهش ستم بکنه و هر وقت خودش خواست بره، اون زمان فکر کنم من اولین زنی بودم که حق طلاق داشتم

، خانم جان اومد چادر رو از روی صورتم برداره که دیدم کاوه خان بلند شد و از اتاق رفت بیرون

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

عع من قبلا خوندم اینو

:(☹

    هی خدا دلم گرفته گله دارم...                                                                            عین کفتر غریبی که جا نداره.....                      شا پرشو شکستن و هی بی قراره.....                                                              حسی به پرواز نداره؛دلشوره داره....

منم بلند شدم رفتم داخل اتاقی که قرار بود مال من باشه

یه اتاق بزرگ با وسایل زیبا که هیچوقت تو خواب هم نمیدیدم صاحب چنین اتاقی بشم

یهو در باز شد و ثریا اومد داخل

گفت ببین گدا زاده یکوقت فکر نکنی که چون من اجازه دادم کاوه عقدا کنه خبریه و تو میتونی اینجا زندگی راحتی داشته باشی

یادت باشه تو تا عمر داری نوکر من هستی

دیگه هم نبینمت که میگم بدن موهاتو از ته بتراشن همه بدونن چه ج ن ده ای هستی، خدا میدونه چه عشوه هایی اومدی که کاوه رو گول زدی

پشت کرد که بره، دم درگاه وایساد و گفت، راستی لباسهایی هم که دادم خدمه برات بپوشن همه لباس کهنه هامه

گفتم که بدونی تا عمر داری باید کهنه های منو بپوشی

اینو گفت و در و محک بست و رفت

منم تو دلم به‌ حق میدادم، خودمو نفرین میکردم، من بهترین شب زندگیشو خراب کرده بودم

البته منم قربانی بودم

تا صبح نخوابیدم و گریه کردم

از دم دم های از لای پنجره میدیدم که خدمه ها با چه شور و حالی دارن تدارک می‌چینند، نزدیک های ظهر مهمان ها اومدن و همه میخندیدن و می‌رقصیدن

دلم از غصه داشت می‌ترکید

من با دوستام قرار بود امروز تو عروسی کلی برقصیم

هه.. در عرض یک دقیقه همه سرنوشت من عوض شد..

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز