اسمم سمن رخ هست، 13 ساله تو یک خونواده 9 نفره و رعیت
سه خواهر که هر سه ازدواج کرده بودن، سه برادر که هر سه ازدواج کرده بودن
قد بلند بودم با موهای پرپشت مشکی، چشم های سبز زمردی با ابروهای کشیده، صورتم صاف و سفید بود، بینی کوچیک و لب های درشت انقد که هرکس منو میدید به مادرم میگفت ورپریده رو این یکی چی خوردی موقع بارداریت که انقد زیبارو هست، منم به خودم میبالیدم،
تهتغاری و عزیز دردونه مامان بابا بودم
بابام مرد مهربون و زحمت کشی بود و روی زمین های خان کار میکرد
مادرم هم خدمتکار عمارت خان بود و چون من تو خونه تنها میموندم گهگاهی که کار توعمارت زیاد بود منو با خودش میبرد،
هم اونجا به مادرم کمک میکردم همم کلا تو رویا و خیال بودم
خیال خانوم این عمارت بودن
تو ذهنم خودمو زن پسر خان که اسمش کاوه خان بود فرض میکردم و مثل زن های خان راه میرفتم و تو خیال به خدمه دستور میدادم
دنیایی برای خودم داشتم
یه روز رستم خان مهمان داشت و کار زیاد بود، مادرم منو هم با خودش برد به عمارت
رستم خان دوتا برادر داشت که اون ها هم خان های روستاهای دیگه بودن
و اون ها رو دعوت کرده بود
رستم خان سه پسر داشت که دوتاش ازدواج کرده بودن و عشوه و ناز های زناشون دیدنی بود، پسر مجرد رستم خان، کاوه بود
منو مادرم و خدمه ها سفره ای رنگارنگ چیدیم و رفتیم داخل آشپزخانه
مادرم گفت سمن رخ ظرف آماده کن که غذا خیلی اضافه میاد
بریزیم تو ظرفا ببریم برای خودمون
در حال آماده کردن ظرف بودم که سر و صدای بلندی بپا شد
یکی از خدمه دیوید از پشت در سرک میکشید، گفت کاوه خان با پسر عموش دست به یقه شدن
اون یکی خدمه گفت لابد بخاطر دخترعموشون ثریا است
گفتم ثریا کیه؟ گفتن دختر جمال خانه، کاوه خان و بهروز خان هردو عاشقش هستن همیشه درگیر هستن
خلاصه اونروز تموم شد و ما برگشتیم خونه، با آب و تاب قضیه دعوا کاوه خان و بهروز خان رو تعریف میکردم
داداش بزرگم گفت آره همه میگن ثریا و کاوه خان خیلی همو دوست دارن بنظرم باهم بزودی ازدواج میکنن
منم با شوق گفتم آره
بعدناراحت یادم به خیالاتم افتاد
من توقع نداشتم که زن کاوه خان بشم ولی اگه اون هم متاهل میشد پس من چجوری میتونستم به خیالاتم ادامه بدم...