خواهر شوهرم هر وقت کار داره یاد من میفته شوهر من و شوهر خواهر شوهرم دوماهه تو بنایی هستن تو ابن دوماه خواهر شوهرم یه باز زنگ نزد حال بچمو بپرسه یا بگه هر دوتنهاییم با هم باشیم تا دم تولد مادرش شد طبق معمول دید کارش گیر منه و شوهرم که فعلا وقت تولد بازی نداره زنگ زد که بیا مامانمم سوپرایز کنیم من برای احترام با روی خوش استقبال کردم وبرنامه ریزی کردیم فردا تولد مادرشوهرم من و شوهرم فرار بود دو روز بریم سفر و بیایم حواهرشوهرم خودش خودشو انداخت تو برنامه ریزی سفرمون و باشوهر و بچه آش اومد اون دوروز خیلی دخترش بچمو اذیت کرد وکلا آنقدر بی ادبه رفتارش روی دختر منم اثر گذاشت و آلان ۱۸ روز از سفرمون میگذره هنوز خیلی اخلاقای اونو نتونستم از سر دخترم بندازم جالبیش اینه خواهر شوهرم آنقدر بچه آش اذیت کرد هیچی بهش نمیگفت و ما هم حرفی میزدیم میرفت تو قیافه و محل نمیداد شب آخر هم سر اذیتهای بچه آش با بداخلاقی که چرا ما از کارای بچه آش ناراحت میشیم بچه آشو زود برد خوابوند و خودش و شوهرش هم دیگه از اتاق بیرون نیومدن و فردا صبحش بی خداحافظی برگشتن و دقیقا همین رفتار عید که باهاشون سفر بودیم ازشون سر زد و اون دفعه من هیچی نگفتم و گذر کردم ولی این سری بعد کینه ام گل کرده و دلم نمیخواد دیگه باهاشون روبهرو بشم حالا شوهرم اینا بنایی باغشون تموم شده میگه روز عید یعنی فردا مادرش میخواد ابگوشت درست کنه دسته جمعی بریم باغ من اصلا دوست ندارم با خواهرش که این رفتارارو کزده و از اون روز که ۱۸ روزه نیگذره یه زنگ نزده یا مسیج حداقل اون رفتارسری آخر را بشوره و ببره ، به شوهرم میگم گارد میگیرد و طرف خواهرش میگیرد وقتی بهم بی احترامی شده چحوزی پاشم برم پیششون و یه جوری برخورد کنم انگار اتفاقی نیفتاده و دوباره هم بشینم از دست اذیت های دخترش حرص بخورم و روز تعطیلیمو زهر کنم نمیدونم چیکار کنم
نرو یه بهانه الکی بیار یهو یابگو سرم درد گرفته یا خودت بزن به بیحالی
امیدوارم بهانه ام کار ساز بشه و بتونم نرم چون اصلا دوست ندارم باهاشون روبه رو بشم البته خواهرشه نمیدونم بگم رفت و آمد نکن ولی باغ یا مسافرت اصلا دوست ندارم برم چون میدونم جز اینکه از کارای بچه آش حرص بخورم و روزمو به کام خودم تلخ کنم هیچی عایذم نمیشه