دیروز از مشهد برگشته و ما رفتیم بدرقه و ببریمش روستا خونشون
وقتی رسوندیم . نشستیم و ناهار خوردیم
شوهرم شغلش آزاده و گفتم عزیزم بیا بریم خونه دیر میشه
گف بمون همینجا تا امشب بیاد
منم دلم نمیاد شوهرم نیم ساعت راه رو بره دوباره بر گرده اونم خسته ...
گفتم نه کار دارم خونه باید برم
یدفعه به حالت کنایه گف
صبح تا حالا چیکار میکنی که کارتو انجام نمیدی که الان میخای بری کاراتو کنی
حق داشتم ناراحت شم 😒