2777
2789
عنوان

سرگذشت مرجان

421 بازدید | 10 پست

سلام خانم ها من این داستان یک جا خوندم قشنگ بود 

هستین بذارم 

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بذ

واقعا فکر کردی وقتی نصیحتم میکنی دارم به حرفات گوش میدم؟ نه فقط منتظرم تموم شه تا همون کار غلطو ادامه بدم:). بعضی وقتا به جای جر و بحث کردن فقط به طرف نگاه میکنی و تعجب میکنی که این حجم وسیعِ بی عقلی و نفهمی چطور توی کله ای به این کوچکی جا شده!. -entj-

اسمش خوشگله هم خانواده اسم خودم😁

کاربری ک زرررت میخوای ریپ مخالف بزنی. نزن من اعصاب ندارم یه چی میگم میشینی گریه میکنی. تو تاپیک نظرتو بده و برو دنبال ریپ نباش حرف نزنی نمیگن لالی نترس. (حتی ایماناتونم بوی گناه میده.)از بدا نترس چون میدونی چقدر بدن از خوبا بترس چون نمیدونی چقدر بدن... شما هرچقدرم کوچیک باشی خدا واسه همه به یه اندازه بزرگه.. من همیشه با حرف همه موافقم چون این تنها راهیه ک میتونم ساکتشون کنم🙃اینجا میاین دبیرادبیات نشید هی غلط املایی بگیرید چون خیلی رو مخید. این آخرین سیمکارت از خاندان مادری بود ک تونستم دوباره باهاش ثبت‌نام کنم. فحش نده ک فحش ندم تا باز نترکم.از 97 عضوم ولی 98 بار ترکیدم فقط خط شوهرعمم مونده ک باهاش ثبت‌نام کنم

اروم از بقیه فاصله گرفتم و رفتم طبقه بالا تو راه پله پشت بوم نشستم، نمیخواستم کنار مینا قرار بگیرم، نمیخواستم دوباره همه مارو باهم مقایسه کنن، مینا تو اون لباس توری با اون موهای بلند و خرمایی و مجعد مثل سیندرلا شده بود،ن با اون پوست گندمی و قد به قول مامان بزرگ دراز و دماغ بزرگ شاید اگه خواهری مثل مینا نداشتم و همیشه کنار اون نبودم اونقدرام زشت به نظر نمیاومدم ولی همیشه باید با مینا مقایسه میشدم‌ و این باعث شده بود اعتماد به نفسمو از دست بدم.


از وقتی یادم میاد همه به مامانم میگفتن گوهر خانوم ماشالله چه دختر نازی داری خدا حفظش کنه، انگار مامان فقط مینا رو داشت، انگار نه انگار منم بودم.


مینا خوش شانس بود که به خانواده مامان رفته بود ولی من به بابا رفته بودم،


یه صدای پایی تو پله ها اومد میدونستم مریمه ، خواهر بزرگترم که همیشه حواسش به من بود حتی بعد از عروسیش ، تنها کسی که به من این حسو میداد که منم مهمم.


اومد بالا و تو پاگرد ایستاد و گفت یعنی چی مرجان؟ چرا اینجا نشستی؟ عروسی داییمونه ها، اومدی نشستی قاطی سرکه ها و ترشیا؟ بلند شدم و ایستادم، مریم دوباره ادامه داد دلت اومد با این لباس بشینی رو پله ها؟


یه نگاه به لباس کردم، راست میگفت حیف بود ، لباسم پیرهنی از پارچه کرم رنگ بود که توش گلای ریز سبز بود و یه کت سبز مغز پسته ای کوتاه روش میخورد، این لباسو خود مریم برام پسندیده بود و با کلی اصرار پولشو از بابا گرفته بود. میخواست منم تو عروسی دایی خوب و اراسته باشم ولی من هرچی ام که میپوشیدم بازم به پای مینا نمیرسیدم.


پشت سر مریم اومدم پایین و نشستم رو یه صندلی کنار جای عروس و دوماد،


عروس خوشگل بود صورت گرد و چشمای درشتی داشت داییمم خوش قیافه و خوش تیپ بود، کلا فامیل مادرم همه خوشگل بودن چون مادر مادربزرگم روس بوده و خیلی سال پیش اومده بود ایران برای زندگی و زیبایی روسیش رو نسل به نسل به بچه هاش منتقل کرده و فقط من از این زیبایی بی بهره بودم.


داییم و عروسش سراشونو تو هم فرو برده بودن و میخندیدن.


با خودم فکر کردم هیچ کس منو نمیگیره چون زشت و دراز و لاغر و سبزه ام


مینا داشت اون وسط می رقصید و همه با تحسین نگاهش میکردن، می چرخید و موهای خرماییش دورش میریخت و با ناز موهاشو کنار میزد.


با خودم فکر کردم مینا چون همیشه تحسین وتایید شده حتی رفتارشم با من فرق میکنه ، من با اینکه یک سال و نیم ازش بزرگتر بودم اما اصلا روابط اجتماعی خوبی نداشتم و اعتماد به نفسم به شدت پایین بود حتی روم نمیشد جلوی بقیه برقصم.


پاهای درازمو رو هم انداختم و با خودم فکر کردم با این قد بلند کاش کت و شلوار پوشیده بودم به جای دامن‌.


نگاهم به نگاه مینا گره خورد، با چشم و ابرو اشاره کرد بیا وسط ولی م

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

سرمو بالا انداختم و همچنان مشغول تماشا شدم.


دوست داشتم زودتر بریم خونه تو جمع احساس راحتی نمیکردم. مینا که حالا خسته و عرق کرده کنارم نشسته بود با هیجان گفت به نظرت بابا میبرتمون دنبال ماشین عروس تا خونه دایی؟ گفتم نمیدونم. بابا گفت خونه دایی دوره خسته باشه نمیبره.


مینا گفت خدا کنه ببره من خیلی بوق زدن پشت ماشین عروسو دوس دارم.


بعد شام مینا تندی مانتوشو پوشید و در میون تذکرای مریم که میگفت روسریتو درست سرت کن و بکش جلو دویید که بره تو حیاط که مردونه بود و به بابا اصرار کنه دنبال ماشین عروس بریم.  من و مریم و مامانم مانتوهامونو پوشیدیم و روسری هامونو سر کردیم و اومدیم توحیاط ، حیاط پر بود از مردا و پسرای فامیل،


راحت نبودم میخواستم برم تو ماشین. مینا داشت به بابا اصرار میکرد و بابا میگفت خونه داییت دوره، من فردا باید برم اداره.


سهیل پسر خاله گیتی کنار بابا وایساده بود و داشت زیر چشمی مینا رو نگاه میکرد و حتما دلش برای خنده های نخودی مینا میرفت. سهیل گفت جواد خان اگه میخواین بچه ها با ما بیان دنبال ماشین عروس ، ماشین ما جا داره‌، میدونستم منظور سهیل از بچه ها فقط میناست و منو صدقه سری مینا تو کلامش اورده وگرنه تک پسر قد بلند و چشم و ابرو مشکی و خوش تیپ خاله گیتی به من چی کار داره؟


بابا نگاه تندی به سهیل کرد و گفت نمیخواد قرار باشه بریم دنبال ماشین عروس باهم میریم.


بالاخره اصرارای مینا جواب داد و ما اون شب قاطی کلی ماشین دیگه دنبال پیکان سفید گل زده دایی حامد تا خونشون رفتیم‌.


اون شب اخرین شب تابستان سال ۶۵ بود و من ۱۶ ساله شدم.


بعد از عروسی متوجه شدم که مینا با سهیل تلفنی صحبت میکنن. شبا که مامان اینا میخوابیدن مینا تلفنو یواشکی می اورد تو اتاق و با سهیل اروم اروم صحبت میکرد و قربون صدقه هم میرفتن و میخندیدن و هرشب به من میگفت یادت باشه به کسی چیزی نگیا حواست باشه جلو مریم چیزی از دهنت نپره ها من حوصله نصیحتاشو ندارم.


و من هرشب چشمامو میبستم و تو خیالات خودم غرق میشدم و چشمانو میبستم و میدیدم یه پسر خیلی خوش تیپ و پولدار، خیلی بهتر از سهیل عاشقم میشه و میاد خواستگاری و باهاش ازدواج میکنم و هر روز برام کادو و گل و هدیه میخره و جلو همه بهم توجه میکنه و همه بهم حسادت میکنن.


من دوم دبیرستان بودم و مینا اول دبیرستان، تو راه برگشت از مدرسه مینا میرفت پیش سهیل و باهم میرفتن بیرون و میگفت به مامان اینا بگو کلاس اضافه دارم تو مدرسه، من میخواستم بهش اعتراض کنم ولی میترسیدم فک کنه بهش حسادت میکنم


من دوم دبیرستان بودم و مینا اول دبیرستان، تو راه برگشت از مدرسه مینا میرفت پیش سهیل و باهم میرفتن بیرون و میگفت به مامان اینا بگو کلاس اضافه دارم تو مدرسه، من میخواستم

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

میخواستم بهش اعتراض کنم ولی میترسیدم فک کنه بهش حسادت میکنم. البته چند باری بهش گفته بودم که با این کاراش توفامیل ابرومونو میبره ولی مینا گوش شنوا نداشت

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 

سلام خانم من برام مشکل پیش آمده نمیتونم بزارم 

بزنین در گوگل سرگذشت مرجان نی نی سایت میاره 

و لطفا همه این تاپیک را گزارش کنید 

خیلی ببخشید 

وزن اولیه ۸۴ هدف اول ۷۶ هدف سوم ۷۴ هدف پنجم ۷۰ هدف ششم ۶۸ هدف هفتم ۶۰ هدف آخر ۵۸ تاپیک 
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792