بچه ها من قبلا تاپیک زدم ک مادرشوهرم رفته قم چشمشو عمل کنه منم با پدر شوهرم میموندم و پخت پز و اینا و این ک برا صحرا شام درست میکردم سختم بود حالا از وقتی برگشته من بهش گفتم که اگه اذیت میشی بیاییم پایین بمونیم برسم بهت گف نه اما دیگه باهام سرسنگین شده مثل قبل نیس چشمشم خوب شده حالا باز نوبت صحرا بود باید دو روز غذا میفرستادیم منم همیشه میرفتم پایین غذا میپختم خودمم میموندم اینسری دیدم شوهرم زنگ زد از سرکار بهم گف.... هستین؟؟