دو سال و نیم پیش توی یه برنامه زمستونی دی ماه باهم آشنا شدیم،هرچند قیافه خوشکلی نداشت ولی یجورایی بانمک و تو دل برو بود،یکی از همنوردای سن و سال دارمون که حدودا پنجاه و خورده ای سن داره یه مدت بعد گفت تو جای دخترمی محمد هم جای پسرم بنظرم خیلی به هم میایید و من به محمد گفتم بیاد خواستگاریت،
محمد شروع کرد با من حرف زدن
و صمیمی شدن
البته این صمیمیت در حد چت و تلفن بود
اونا اهل یه شهر دیگه هستن
در حد حرف زدن خیلی با هم جور بودیم
اخلاقمون انگار با هم خیلی جور درمیومد
منتظر بودم محمد حرف خواستگاری رو پیش بکشه
ولی نکشید...
هیچوقت...
چند ماه پیش یدفه گفت عقد کردم...
و دیدم استوریهاش عاشقانه شد
بعدم عکس زنشو دیدم...
هیچیش از من خوشکلتر نبود
فقط فهمیدم باباش خیلی پولداره
برعکس بابای من...
ولی جالب اینجاس ک حالا هی برام پیام میده
میگه پشیمونم
اشتباه کردم اینو گرفتم
ینی واقعا هیچوقت نفهمید من چقد دوسش داشتم...
دختره بهش اجازه نمیده بیاد کوه
منم زدم بلاکش کردم
مرتیکه بی لیاقت ...