من یک سال با مادرشوهر که تنهاس باهم توی خونه 75 متری زندگی کردیم مادرشوهرم خیلی منو عذاب داد همش میگفت تو کثیفی هزار جوری حرف های دیگه هر وقت غذایی درست میکردم نیگفت شور وتلخ ولی همش بهانه بود هر وقت من باهمسرم قهر میکردم یا مریض میشدم نمیتونستم غذا درست کنم یه بوی غذایی تو خونه راه میانداخت که همسرم طرف من نیاد هر وقت باهمسرم بحثمون میشد زنگ میزد به مادرم میگفت بیا دخترتو ببرهرچی میخرید قایم میکرد ویواشکی به شوهرمو خودش میخوردن خونه رو کثیف میکرد خیلی اذیتم کرد حالام که خونمون رو جدا کردیم همش زنگ میزنه میگه چرا نمیای خونه ما هزار جور قربون صدقه ام میره ولی همش الکیه
منم واقعیتش نمیرم چون خیلی عذاب کشیدم تواون خونه فقط میگم چرا ولم نمیکنی نقشه ات این بود منو بندازی بیرون الان دیگه چی میخوای تو اگه منو دوست داشتی اون همه اذیتم نمیکردی؟