امشب ساعت ۱و نیم شب همسایمون اومد گفت بریم از شوهرش خواهش کنیم بیاد خونه گفتم مگه گمشده؟ گفت نه؟ بهش گفتم خرجی نمیدی ، از صبح تا صبح روز بعد تو خونه ای ، سرساعت هم باید غذات آماده باشه.منم دو تا مهره کمرم شکسته.بچه هاتم باید تر و خشک کنم.گفتم وسط هال نخواب.برو تو اتاق.فقط یا تلویزیون میبینه یا با ماشین دور می زنه.و حتی مسافرم نمیبره.همه عمر نازشو کشیدم.حالا تو ۶۰ سالگی مثل پسر ۱۸ ساله پاشده رفته تو ماشین اونم جلو همسایه ها.هر کی میگه چرا تو ماشین خوابیدی؟ میگه زنم منو بیرون کرده از خونه.
زنش آنقدر لاغر شده پشتش خمیده.دست ب کمرش.میگفت من بچه هاشو جم کنم یا ناز اینو بکشم تو این سن و سال.از خدا مرگ می خوام نمیده.
مرده از اون پدرسوخته هاست.ما باهاش صحبت کردیم گفت زنم بیرونم کرده.
من بعنوان همسایه جز مظلومیت و سادگی و بی زبونی از این زن ندیدم.همیشه صدای مرده تو کوچه میومد.ک فحاشی می کرد و درو باز می کرد غربت بازی میکرد.
ب زنش گفتم طلاق بگیر.گفت با این بچه هاش چکار کنم.
نمیدانم از زندگی مردم.اما همین یک مورد ک از این مرد نامرد دیدم کافیه و کارهای قبلش ک بدونم چقدر بدذاته.
با خودم گفتم چ دنیای کثیفی.چرا باید این مرد باشه و فقط ظلم کنه و هیچ قانونی از زن دفاع نکنه.ب جرم زن بودن.هزار برابر یک مرد رنج بکشه و پیر بشه.هتوزم بیدارم و دلم پر غصه شده