من گفتم ناامیدم ،درست وقتی که توی بغلش یه جایی بین بازوو قفسه سینه ستبرش گم شده بودم
گفت؛ناامیدی؟به طلوع افتاب تا حالا فکر کردی؟به غروبش که بشینیم لب ساحل و گم شدنشو جوری تماشا کنیم که انگار جای خورشیدم یه جایی زیر دریاست،یا نشستن لب همین جدولا و تماشا کردن اون خونه ی سبز مرموزی که تو همیشه کنجکاویی که اگه کسی توش زندگی میکنه پس چرا ما نمیبینمش،به زورگویی من برای سوار شدن پشت همون موتور هوندای ساده که تو همیشه ترس خوردن پاهات به اگزوزهای داغشو داری،به زنگ زدنای اخر شب من و وسوسه کردنت برای خوراکی ها و در نهایت از یه مسافت طولانی بکوبم بیام ک یه دقیقه قبل خوابم ببینمت
این جمله اخریه بغض شد توی گلوی اون و اشک شد توی چشمای من
گفتم؛همشو گفتی اما نگفتی به نشستن توی بغل تو درست اینجا،به اینکه گوش سمت راستمو بچسبونم به سمت چپ سینت و شمارش ضربان قلبت که همیشه کند میکوبه،به نفسای کش دارت که انگار ساعت ها خوابوندنش توی عطر جنتلمن مردونه ،به نگاهای تیز و براق و غمگینت،بیشتر از همه تو امید لحظه های تلخ منی
ژین آ