2821
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خب 

من یه تایمی افسردگی گرفته بودم و دائم تو اتاقم بودم خونوادم به شدت نگران بودم نه غذا درشت و حسابی میخوردم نه درس میخوندم حتی حموم و دسشویی رفتنم واسم سخت شده بود هی بحث و حال بدی و فلان ۲۴ ساعت سرم تو گوشی بودم و فقط خودمو سرگرم میکردم که فقط زمان بگذره شب بشه خوابم بهم ریخته بود شبا با ترس بیدار میشدم هزیون میگفتم میترسیدم حس میکردم یکی کنارمه خلاصه روزای خیلی سختی یود

تا اینکه یه صب با یه حال خیلی بد و گریه و فلان گفتم من میخوام برم مشاوره من دیگ نمیکشم خسته شدم از خودم از زندگی و خب رفتیم چندین جلسه صحبت کردیم و اینقدر حالم گرفته بود که فقط گریه میکردم خونوادمم خیلی سخت گیر بودن بیرون رفتن واسم ممنوع شده بود چون درسم داشتم کلن میگفتن یا خونه اقوام با خودمون بیا یا بشین تو خونه 

مشاورم خیلی حرف زد با خودم با خونوادم گفت سخت نگیرن داره اذیت میشه باید کمکش کنین حالش خوب شه خلاصه شرایط بهتر شد خوابم بهتر شد بحث و دعوا کمتر شد زندگیم آروم تر شد حتی بعضی وقتا اجازه بیرون رفتنم داشتم 

یه روز با دوتا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم بیرون ...

تا اینکه یه صب با یه حال خیلی بد و گریه و فلان گفتم من میخوام برم مشاوره من دیگ نمیکشم خسته شدم از خ ...

اون روز رفتیم یه کافه نشستیم حرف زدیم حالمم گرفته بود ولی بهتر از قبل بودم دوستم سحر گفت بریم یه جایی نزدیک همین کافه هست لواشک و ترشک زیاد داره منم که عاشق لواشک.

قرار شد بریم و زود برگردیم که خونواده من گیر ندن چرا رفتین یه جای دیگ خلاصه زدیم به راه رفتیم رسیدیم یه چیزی سفارش دادم بخوریم حدودا یه ساعتی نشستیم حرف زدیم تو راه برگشت لواشک خریده بودیم دست دوستم بود منم هی میگفتم سحر نخوریا وایسا برسیممم یهو حس کردم یه نفر پشت سرمون داره میاد یه جای تاریک پیاده رو بغل خیابون بود که درخت اطرافشو پوشونده بود ...

اون روز رفتیم یه کافه نشستیم حرف زدیم حالمم گرفته بود ولی بهتر از قبل بودم دوستم سحر گفت بریم یه جای ...

من یه نگاه به عقب کردم دیدم یه پسره قد بلند با یه تیپ کاملا مشکی داره آروم میاد همین که من برگشتم سرعتشو بیشتر کرد سریع به بچه ها گفتم اس تاریکه یکم سریع تر بریم 

حس کردم شنید صدامو 

تقریبا نزدیک شده بود گفت خانوم میشه یه لحظه صبر کنین سه تامون چرخیدیم سمتش به من اشاره کرد گفت میشه شما یه لحظه بیاین 

منی که از ترس داشتم سکته میکردم گفتم کجا بیام؟!😐

گفت قصد مزاحمت ندارم یکم اگ میشه بیاین نزدیک تر نمیخوام تو دید باشیم 

یه نگاه به بچه ها کردم رفتم جلوش وایسادم ...

2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یک سوال

1380___amir______ | 3 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز