گاهی غمگین ترین دختر جهان می شوم...ساعتها با امید یا بی امید کار می کنم...می خندم؛ خنده های خیلی واقعی اما در ظاهر...دوش می گیرم..در حمام بی حوصله ماسک مو را برمی دارم و در ذهنم می گویم: این خیلی بده که تو حوصله نداری به خودت برسیا...!
راستش حالا که فکر می کنم انگار من همیشه غمگین ترین دختر جهانم؛ حالا که فکر می کنم فقط وقت های کمی بوده که من از ته وجودم حس شادی کردم..یا حتی به سختی یاد گرفتم گاه می توان از یک فنجان چای بی مزه هم لذت برد...!
بچه که بودم در خیالم 27 سالگی خیلی متفاوت تر از حالا بود..من مستقل تر بودم..شادتر بودم..اینقدر تنها نبودم..آرام تر بودم..دنیای جوانی و بزرگسالی انگار در خیالم آرام تر و رنگارنگ بود..همانقدر آرام که حالا دور و بعید به نظر می رسد...!
خسته و خسته از هر دویدنی،خسته از تمام نرسیدن های جهان،خسته از جسم پر از دردم و روح دردناکم روزها می گذرند...و من به این فکر می کنم که رویای 27 سالگی پوچ شد..پوچ بود...به این فکر می کنم کجای کارم اشتباه کردم که روزگار اینقدر به من سخت گرفت و سخت گذشت...
+دلم چند ساعت خواب آروم،بی فکر فردا،بی فکر مسائل مالی و گرونی،بی فکر بی فکر بی فکر می خواد...خوابی ک انگار چند وقته حروم شده...!
+قهوه ی با کیفیت محشره..قهوه ی بی کیفیت معده درد وحشتناک می سازه..گاهی فکر می کنم قهوه ام هم بی کیفیته مثل زندگیم...!
+قضاوت کردن راحت ترین کار دنیاست...!