چه زندگیه من دارم ، لعنت به خودش و خانوادش که از من مخفی کردن بیماریشو ، لعنت به خانواده ی خودم که یه زندگیه جهنمی ساخته بودن که فقط میخواستم هر طورررر شده فرار کنم از اون خونه
بیماریه روانی داره ، اسکیزوفرنی، اصلا با من ارتباط نمیگیره ،بعد دوهفته اومده ، سرررد، حتی یه دست دادن ساده رو هم دریغ میکنه ، لباساشو درآورد و رفت خوابید! خونه ی خانوادش میره چند ساعت میشینه گپ میزنه فقط
وقتی نیست نه زنگ میزنه ، نه با بچه ارتباط میگیره ، نه رابطه ی جنسی داریم سال تا سال ، نه صحبت نه مشورت نه همدلی
هیییییییییچی ! هییییییچی بینمون نیست واقعا
لعنت به این شانس و زندگی
جوونیم رفت و چیزی ندیدم