ازرفتارهمسرم خیلی ناراحتم.
من پدرومادرشون روخیلی دوست دارم ومرتب زنگ میزنم وقتی هم میرم اونجا دوست دارم کمک کنم وباهم خیلی خوبیم.
ولی راهمون دوره تقریبا ۵ساعت..وجاده اونجا جاده راحتی نیست..
همسرم تودوران مجردی عادت داشت هرهفته بره شهرشون ولی حالا که متاهل شده انتظار داره مثل قبل بازم بره ووقتی من براش آروم توضیح میدم بادلیل قبول نمیکنه فکر میکنه من دوست ندارم اونجا بیام..الان شده دوهفته یکبار ولی بچه ها واقعا مسافت زیاده..واینکه پول بنزین،دست خالی نمیشه رفت ،واینکه شوهرم همیشه سرکاره جز روزای جمعه..خیلی مرد خوبیه تنها دلخوری من ازش سر همین شهرستان رفتن..من میگم ماهی یکبار بریم که هم ازنظر مالی به خودمون فشار نیاد هم اینکه بتونیم دست پر پیششون بریم.ولی قبول نمیکنه..ناراحت میشه..الان ۴ماه ازدواج کردیم آخرهفته ها سراین موضوع ناراحتی پیش میاد..جاده اونجا هم خطرناکه وقتی میریم هم خانواده خودم هم خانواده اونا چندبار زنگ میزنن که ببینن کجاییم بنده های خدا